مقصد من

مقصد من

فرانتس کافکا

گفتم اسبم را از اسطبل بیاورند. خدمتکار حرفم را نفهمید. خودم به اسطبل رفتم، اسب را زین کردم و سوار شدم. در دوردست صدای شیپوری شنیدم. دلیلش را از او پرسیدم اما نمی دانست و صدا را نشنیده بود. کنار دروازه جلویم را گرفت  و پرسید :

-         آقا! کجا می روید؟

جواب دادم :

-         دور از اینجا، دور از اینجا، همیشه دور از اینجا. فقط اینطور به مقصدم می رسم.

گفت :

-         پس می دانید مقصدتان کجاست؟

گفتم :

-         بله. همان که گفتم. دور از اینجا. مقصد من دور از اینجاست.

پرسید :

-         توشه دارید؟

 گفتم :

-  آنقدر سفرم طولانی است که اگر چیزی در راه پیدا نکنم از گرسنگی خواهم مرد. خوشبختانه این سفر بی انتهاست.

 

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
عشاق

سلام[گل] ممنون از مطالب مفید و زیبایی که در وبلاگتون میذارید شاد باشی[گل]

مریم طالبی

با سلام تبریک ویژه به بهانه چاپ کتاب ترجمه خسته نباشید اهورایی باشید

عماد

هرچی از این کافکای لعنتی بیشتر می خونم نافهمی ام بیشتر میشود ولی یکی از زیباترین کارهاش یوزیفینه آوازه خوان است [لبخند]