مقدمه ای بر کتاب "30 ژوئن 30 ژوئن"‏

 

ژاپنی ها دایی ادوارد را در جنگ با امریکایی ها به طور غیر مستقیم کشتند . این ماجرا به سالها پیش بر می گردد. دایی من مهندس بود و در جزیره میدوی کار می کرد تا اینکه 7 دسامبر 1941 ژاپنی ها حمله کردند . هواپیماهای جنگی جزیره را به توپ بستند و بمباران کردند . به دایی ام مسلسلی داده شد تا برای دفاع از جزیزه کمک کند. دایی اطراف را برای پیدا کردن جایی مناسبِ علم کردن مسلسل پیدا می کند و راه  می افتد . اما انگار قرار نبود هیچوقت به آنجا برسد . بمبی در نزدیکی اش منفجر می شود و رویش سایه می اندازد .ترکشی به سرش می خورد . همه چیز جلوی چشمش تیره می شود و جان پناهی که در نظر گرفته بود بی استفاده می ماند و به دادش نمی رسد .

او را با کشتی به هاوایی بردند . چند ماه بیهوش بود . ترکش را از سرش بیرون آوردند و او با سر بانداژ شده هفته ها خوابید و خوابید تا اینکه بعد از مدتی طولانی چشم باز کرد و به زندگی برگشت اما این مسئله خیلی ادامه پیدا نکرد . دوره بهبودی نسبی اش از اواسط بهار 1942 شروع شد و تا زمان مرگش در پاییز همان سال ادامه یافت و دراین فاصله در یک پایگاه هوایی سِری در سیتکا ، آلاسکا کار می کرد .

در مدت نقاهتش در هاوایی وقتش را با نوشتن اشعاری به سبک رودیارد کیپلینگ و رابرت ویلیام سرویس و عمر خیام سپری می کرد ؛ گاهی هم بعضی شعرهای آنها را از حافظه به روی کاغذ منتقل می کرد . مهندس برجسته ای بود و در عین حال یک موجود رمانتیک .همیشه شعرهایش را در دفتر فنری سه حلقه ای می نوشت .

یادم می آید در سال های بعد از جنگ هر وقت می خواندمشان حس غریبی پیدا می کردم . جنگ تمام شده بود . ما پیروز شده بودیم . دایی ادوارد من مرده بود و من شعرهایش را می خواندم .

بعد از اینکه از بیمارستانی در هئولولو مرخص شد یکراست به سانفرانسیسکو رفت و دو هفته ای را به رابطه ای عاشقانه با یک بیوه زن سپری کرد و این مسئله آن روزها مسئله مهمی بود . آنها علاوه بر لذتهای جسمی که برای هم داشتند از شعرهای خیام هم لذت می بردند و این شعرها را با هم دوره می کردند. حتماً بعد از یک معاشقه عالی .

فکر می کنم دایی ادواردم لیاقت داشت چند ماه بیشتر زندگی کند . قرار بود پاییز بمیرد و من در هیئت یک پسربچه هفت ساله کنار تابوتش بایستم و زل بزنم به صورتش با آن آرایش مضحک و مجبور باشم رژ چسبیده روی دهان مرده اش را ببوسم . زیر بار نرفتم و در راهرو کلیسا از جلوی تابوت - از مرگش- فرار کردم. از چشم امید خانواده؛ موجودِ بی جانِ رژ قرمز زده ای باقی مانده بود .

 

شب بود

بیرون باران می آمد .

ژاپنی ها به طور غیرمستقیم او را کشتند

روی او بمب انداختند .

 

بعد از دوره عاشقانه اقامت در سانفرانسیسکو به سیتکا رفت و در پایگاه هوایی مشغول به کار شد .  خلاصه اینطور مُرد :

سرش هنوز بانداژ بود و  کاملاً رو به راه نبود ولی می خواست به مردم کمک کند پس توی پایگاه کارش را شروع کرد.

یک روز جرثقیلی ، تعدادی  الوار را روی یک سکو تا طبقه سوم یک ساختمان در دست ساخت بالا آورده بود . دایی روی تخته ها پا گذاشت و با آنها بالا رفت . شاید می خواست کسی را ببیند یا چیزی را بررسی کند . وقتی  سکو به ارتفاع 16 پایی رسید ، افتاد و گردنش شکست .

هزاران نفر از ارتفاع 16 پایی پرت می شوند و بلند می شوند و راه می افتند و فقط رعشه می گیرند و هیچ بلایی سرشان نمی آید. عده ای دیگر هم دست و پایشان می شکند .  دایی من گردنش شکست و به طرف من آمد که در یک شب بارانی بالای تابوتش در تاکومای واشنگتن ایستاده بودم و مجبور بودم عشقم را با بوسه ای به رژِ چسبیده روی لبهای مرده اش نشان دهم . زیر بار نرفتم و از کلیسا فرار کردم .احتمالاً به خاطر ترکشی که از بمب ژاپنی به سرش خورده بود روی سکو گیج شده بود .جلوی چشمش سیاهی رفته، افتاده و گردنش شکسته . به سن او که رسیدم شعری درباره مرگش نوشتم به نام:

 

 1942

بنواز، درخت پیانو!

درکنسرت تاریکِ دایی من!

بیست و شش ساله؛

مرده .

تابوتش مسافریست

با کشتی از سیدکا

به خانه؛

مثل انگشت‌های بتهون

برگیلاس مشروب.

 

بنواز، درخت پیانو!

در کنسرت تاریک دایی من!

افسانه‌ی کودکی‌ام

مرده.

به تاکوما برش می‌گردانند.

تابوتش در شب

پرنده‌ی مسافری ست؛

که در اعماق دریا

بی‌لمس آسمان پرواز می‌کند.

 

بنواز، درخت پیانو!

در کنسرت تاریک دایی من!

 

قلبش را برای عاشقی

و مرگش را به تختخوابی ببر

به خانه برش گردان!

سوار بر کشتی از سیدکا

 

تا جایی که من متولد شدم

او را به خاک بسپارند.

***

 

ژاپنی ها به طور غیر مستقیم او را کشتند .رویش بمب انداختند . هیچ وقت حالش خوب نشد 34 سال از مرگش می گذرد .چشم امیدخانواده مان بود .آینده مان بود .

 

همه چیزهایی که نوشتم ، یکی از افسانه های تاریخ خانواده ما بود . تاریخ ها و وقایع ممکن است دور از واقعیت باشند چون در این مدت طولانی که گذشته دگرگون شده اند . نارسایی حافظه انسان و شاخ و برگ دادن که خصیصه آدمیست همه و همه به این مسئله دامن می زند . اما یک چیز کاملاً روشن است :

دایی ادوارد من در اواسط دهه بیست عمرش بر اثر بمباران ژاپنی ها مُرد و هیچ چیز در دنیا ، - هیچ قدرت و هیچ دعایی- او را به ما باز نخواهد گرداند .

 

 

 او مرده .

او برای همیشه رفته .

 

این نوع معرفی یک کتاب شعر که احساسات عمیق مرا نسبت به ژاپنی ها بیان می کند عجیب و غریب است اما چاره ای نیست . این قسمتی از یک نقشه است که مرا به ژاپن و نوشتن این کتاب رساند . نقاط دیگری را روی نقشه که در اواخر بهار 1976 مرا به ژاپن و این اشعار کشاند توصیف می کنم .در تمام مدت جنگ از ژاپنی ها نفرت داشتم .

آنها را موجوداتی شیطانی و انسانهایی پست می دانستم که باید از بین بروند تا داشتن تمدن، آزادی و عدالت برای همه ممکن شود .  نقاشی های روزنامه ها آنها را به شکل میمون های دندان گرازی نشان می دادند . این تبلیغات ذهن بچه ها را پر رو می کرد .

در بازی های جنگی هزاران سرباز ژاپنی را کشتم . داستان کوتاهی نوشته ام به نام " بچه روح های تاکوما " که دغدغه من برای کشتن ژاپنی ها در سنین 6 ، 7 ، 8 ، 9 و 10 سالگی را نشان می دهد .در کشتن آنها مهارت پیدا کرده بودم . سرگرم کننده ترین تفریح من کشتن ژاپنی ها بود .

 

***

یادم می آید وقتی جنگ تمام شد سینما بودم و فیلمی از موریس مورگان می دیدم . یک دقعه روی صفحه یک پارچه زرد ظاهر شد با این جمله : با تسلیم ژاپن به امریکا ، جنگ جهانی دوم تمام شد . همه توی سالن به وجد آمدند و شروع کردند به داد و فریاد و خنده. بعد از ظهر گرم تابستان بود و همه چیز به هم ریخته نشان می داد . غریبه ها یکدیگر را بغل می کردند و می بوسیدند . ماشین ها بوق می زدند . در خیابان ها سیل جمعیت راه افتاده بود . ترافیک وحشتناک. مردم مثل مورچه ها ، دسته جمعی حرکت می کردند و باز هم دیگر را می بوسیدند .

 

چه باید می کردیم ؟

 سال های طولانی جنگ تمام شده بود .

این موجودات پست - ژاپنی ها - را شکست داده بودیم .

عدالت و حقوق بشر

 بر این موجودات جنگلی پیروز شده بود .

 

وقتی ده ساله بودم حسم این بود که با این پیروزی انتقام خون دایی ادواردم گرفته شده . ژاپن با شکستش تاوان خون دایی مرا داد . هیروشیما و ناکازاکی شمع های افتخار امیزی بودند که روی کیک جشن قربانی شدن ژاپن می سوختند . سال ها گذشت . بزرگتر شدم . دیگر ده ساله نبودم .

 

این دفعه 15 ساله بودم و جنگ خاطره شده بود و نفرت من از ژاپنی ها هم همراهش . احساساتم بخار می شد .ژاپنی ها از جنگ درس گرفته بودند و ما مسیحیان بخششگری بودیم که به آنها فرصتی دیگر دادیم و پاسخ آنها عالی بود . آنها بچه های کوچکی بودند و ما پدرانی که بخاطر بد بودنشان به شدت تنبیه شان کردیم . ولی حالا خوب شده بودند و ماهم بخشیده یودیمشان . تا آن موقع موجودات حقیری بودند و ما آدمشان کردیم و سرعت یادگیریشان البته حرف نداشت .

17 ساله و 18 ساله شدم و شروع به خواندن هایکوی ژاپنی از قرن هفدهم به بعد کردم . کار های باشو و ایسا را می خواندم . از نوع زبانشان خوشم می آمد . تمرکزشان روی احساسات، تصاویر و جزیی نگری شان تاجایی که به شکل شبنم گونه ای می رسیدند .

کم کم می فهمیدم ژاپنی ها موجودات مادون انسانی نبوده اند بلکه قبل از رو در رویی با ما در 7 دسامبر ، تمدن داشته اند و مهربان و عاطفی بوده اند .

جنگ فکرم را مشغول کرده بود . کم کم  داشتم می فهمیدم چه اتفاقاتی اف

/ 3 نظر / 18 بازدید
نازنین

ترجمه قشنگی داری. من هم ترجمه می کنم

آزاده

سلام آ قای کمال آ بادی از ترجمه عالیتان نهایت استفاده را کردم . با اجازه وبلاگ تان را به پیوند هام اضا فه کردم . با آ روزی موفقیت

سما

سلام. از اینکه به من ایمیل زدید و دعوتم کردید که ترجمه تان را بخوانم ممنونم. ترجمه خوبی است و خواهد بود و آرزوی موفقیت و سربلندی برایتان دارم. دوست دارم از تجربیات شما به عنوان یک مترجم استفاده کنم. چون من هم یک مترجمم اما فعلا در حوزه ای کوچکتر.