دو شعر از چارلز بوکفسکی

برای همسرم عمیقا متاسفم

 

جنازه ی

رنگ پریده

و خشکم را می بیند

یک بار تکانش می دهد

و شاید یک بار دیگر

 

"هانک"

 

هانک جوابی نمی دهد

 

نگران مرگم نیستم

نگران همسرم هستم

که می ماند با انبوهی از هیچ

 

می خواهم

بداند

همه شب هایی

که کنارش خوابیدم

 

حتی جرو بحث های بیهوده هم

معرکه بود

 

و کلمه های سختی

که همیشه از گفتنشان می ترسیدم

حالا شنیده می شوند:

 

دوستت دارم.   

 

 

غریبه ها

 

 

شاید باور نکنید

اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی

یا اضطرابی

زندگی می کنند.

خوب می پوشند

خوب می خورند

خوب می خوابند

از زندگی خانوادگی لذت می برند.

گاهی غمگین می شوند

ولی

خم به ابرو نمی آورند

و غالبا حالشان خوب است

و موقع مردن

آسان می میرند

معمولا در خواب

/ 9 نظر / 44 بازدید
نصرت الله مسعودی

و درور بر سینای عزیز باد. خواندم ولذت بردم. امید آنکه بسیار تر از این کارهای قشنگ را به سامان برسانی.

محبوبه آب برین

چه قدر عالی بودند هر دو می خواستند بنویسم دومی اما باز هر دو ... خیلی خوب ژیش میروی سینا خیلیییییییییی راستی من دوباره هستم با نان روزانه ... !!!!!!!!!!!

سمیه

سلام هردو دوست داشتنی بودند مثل خواب!

بهاره جهاندوست

واقعا زیبا بود خوشحالم که اینجام! براتون آرزوی موفقیت میکنم [لبخند]

مستان

ممنون فوقالعاده بود.........

لیلی

سلام . خوشحالم از ترجمه های شما. من هم یه اشعاری را در وبلاگم ترجمه کرده و گذاشته ام و یک سری در کافه داستان از بوکوفسکی و دیگران. خوشحال میشم نظر بدهید. ممنون

لیلی

چقدر این بوکوفسکی تو این عکس خوش تیپه. این عکسش رو بیشتر از همه ی عکساش دوست دارم. نمیدونم چرا. احساس می کنم مهربونترین چهره رو داره اینجا

مریم کوچکی

سلام . حال شما چطور آقای کمال آبادی؟ با توجه به این نکته که شما با کارهای بوکفسکی آشنا هستید آیا این شعر از ایشون ؟ هریک از زنانی که زمانی بی تفاوت از کنارشان گذشته ای تمام دنیای مردی بوده اند.....