نامه ای از فدریکو گارسیا لورکا

 .... اما زمانی که پای شرایط و کار در میان باشد دیگر چاره ای نیست جز تسلیم. فقط قضیه ماندن یا برگشتن را نمی توانم تحمل کنم. خیلی اذیتم می کند آن هم در این موقعیت که من باید بنشینم و سخت کار کنم و کمی هم از خودم هوش و ذکاوت نشان بدهم چون در شرایط سرنوشت سازی قرار دارم. خوب می دانم که الان با خودتان می گویید: "افسوس!". ولی من چون دوستتان دارم - به شما می گویم و رسما قسم می خورم که وقتی مردی راهش را پیدا می کند و به راه می افتد سگ ها و گرگ ها هم نمی توانند مانعش شوند. و من چقدر خوش شانسم نیزه ای مثل نیزه دونکیشوت دارم و در مسیر خودم هستم. کاری نکنید که به قهقرا بروم.

می دانم که همه شما مرا دوست دارید ولی این دِین شماست به من چون علاقه من به شما خیلی بیشتر است. این را هم می دانم که دوست دارید در کنارتان باشم ولی شرایط اینطور ایجاب می کند. بیایم گرانادا که چه کار کنم؟ بشوم یک موجود بی مصرف و درگیر تهمت ها و بحث ها ؟ خدا را شکر، من که اهل این مسایل نیستم ولی با این حال اذیت خواهم شد. هیچ کس با احمق ها بحث نمی کند و حالا در مادرید همه کسانی که درباره من بحث می کنند و از من می گویند آدم های محترمی هستند. در ضمن من دارم به موفقیت نزدیک می شوم و مطمئناً به عنوان یک نویسنده، شهرت زیادی کسب خواهم کرد. در ضمن دارم کارهایم را جمع و جور می کنم تا یک کتاب عالی آماده کنم. من اینجا می نویسم، می خوانم و کار می کنم. محیط اینجا حرف ندارد. به ندرت بیرون می روم و اغلب دیگران به دیدنم می آیند. البته دلیل اصلی من برای نیامدن، کتاب نیست (با همه اهمیتش) بلکه موضوع این است که من اینجا در خوابگاه دانشجویی سکونت دارم که زمین تا آسمان با پانسیون تفاوت دارد و اگر من توانسم بدون درخواست و به خاطر نمرات و سفارش مدیر گروه و ...، خوابگاه بگیرم و آن ها هم ده متقاضی دیگر را رد کنند، منصفانه نیست که حالا در اواسط سال تحصیلی بگویم "من دارم می روم"، "ممنون" و "خداحافظ". در این صورت ممکن است مرا آدمی دمدمی مزاج و بی ارزش و مسخره بدانند.

به همین خاطر خواهش می کنم بگذارید بمانم. من مرد قولم هستم. پدر عزیزم! من تا حالا با شما بدرفتاری کرده ام؟ تا حالا از شما سرپیچی کرده ام؟ رفتارمن در اینجا خیلی بهتر از خانه است چون می خواهم رفتاری جدی و مناسب داشته باشم. شما در نامه خودتان نوشته بودید "یا برگرد خانه یا خودم می آیم وبرت می گردانم" و این واقعاً ناراحتم کرد. این برخورد شما شایسته پدری است که پسری ناخلف دارد و پدر می آید تا پسر را جمع و جور کند. باور نمی کنم که شما این حس را داشته باشید. گفته بودید: "دو ماه بیا خانه و بعد دوباره برگرد". ولی کِی پدر؟ کِی؟ آگوست؟ چرا شما نمی آیید؟ واقعاً دوست دارم شما وبقیه خانواده را ببینم. بیایید و اگر باز هم اصرار به برگشتن من داشتید من حرفی نمی زنم ولی به شما قول می دهم که خیلی زود پشیمان می شوید. وظیفه دارم که اطاعت کنم، یا شاید فکر می کنم که وظیفه دارم ولی شما با این کارتان باعث نابودی من خواهید شد. این کارتان مرا دلسرد و منزجر خواهد کرد. با همه وجود خواهش می کنم بگذارید تا پایان سال اینجا بمانم بعد با همه کتاب های چاپ شده ام می آیم و حس خواهم کرد که نیزه ام در جنگ با "بی فرهنگ ها" شکسته و من از هنر؛ بله هنر ناب دفاع کرده ام. می دانید که نمی توانید مرا عوض کنید. من شاعر به دنیا آمده ام همانطور که یک نفر کور، شل و یا خوش تیپ متولد می شود. شما پَرهایم را باز کنید و من قول می دهم پرواز کنم. پدر! فکر می کنم دلایلم را گفتم. به نطرتان دلیل بودند؟ اگر مخالفت شما به خاطر این است که فکر می کنید پول زیادی خرج می کنم، بگویید. مثل مرد جواب خواهم داد. وقتی کله کسی خوب کار می کند، پول در آوردن هم راحت است.نظرتان را بگویید. پدر! خواهش می کنم نامه ام را خوب بخوانید و درباره اش فکر کنید. باید بدانید که من یکی از اشیاء دوست داشتنی شما نیستم. من زندگی و تصمیم های خودم را دارم. هر کس باید شجاع و جسور باشد. خواهش می کنم دراین باره با وکیل، پزشک و دوستانتان حرفی نزنید. با مادر و بچه ها مشورت کنید. فکر می کنم حق با من است.

 

می دانید که با همه وجود دوستتان دارم

فدریکو

مادرید- 10 آوریل 1920

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 27 بازدید
محبوبه آب برین

خیلی جالب است چند روز پیش نامه ی یکی از دوستان را به پدرش در وبلاگش خواندم و حالا نامه فدریکو را و باید بگویم با تفاوتهایشان اما یک چیزهای مشترکی دارند که برایم زیبا بود . این که یک مرد به یک مرد چطور می نویسد. یک پسر به پدرش . این که زخمهاو دردهای انسانی خیلی جاها مشترک است . درددل ها ... ما خیلی شبیه همم هستیم . چه حمید بهادری باشیم در 2009 چه فدریکو در 1920 می بینی سینا من نمی فهمم با این همه سوراخ و سنبه های مشترک انسانی چرا این طور به جان هم افتاده ایم .. ممنون از ترجمه روان و صمیمی ات

یک نفر

موفق باشی پست اول را بگذار به حساب شوخی! هم واره دوستت داشته و این استعداد و کوششت را می ستایم.

بهاءالدین مرشدی

سلام رفیق کار خوبی کردی که نامه رو ترجمه کردی خیلی خوشحال شدم این را اینجا دیدم مثل یک سورپریز بازهم از این چیزا اگه داری بذار

م.ج

بسیار عالی کاش مترجمین بخشی از تلاششون را اختصاص می دادن به نامه های زیبای جهان