قسمتی از نامه ای از کافکا - بخشی از یک رویا

یادم آمد یک بار یک نفر با لباس، آتشی را خاموش کرد، کت کهنه ای را آوردم و تو را با آن زدم.

اما دوباره ما تبدیل شدیم و تو دیگر آنجا نبودی، بلکه من بودم که در آتش می سوختم و من بودم که کت را به خودم می کوبیدم. اما فایده ای نداشت و ترس قدیمی ام تایید می شد که این چیزها آتش را خاموش نمی کند.

در همین حال آتشنشانی رسید و تو نجات پیدا کردی. اما مثل همیشه نبودی. مثل روح رنگت پریده بود، مثل گچی که روی سیاهی کشیده باشند. شاید مرده بودی و شاید هم از خوشحالی نجات یافتن بود که در آغوشم از حال رفتی.

اما باز هم ما تبدیل شدیم، شاید من بودم که در آغوش کسی می افتادم.

 

.

.

.

 

میلنا چرا درباره آینده مشترکی می نویسی که هرگز وجود نخواهد داشت و شاید هم به خاطر همین موضوع می نویسی. حتی زمانی که روز غروب در وین در این باره بحث می کردیم حس می کردم به دنبال کسی می گردیم که خوب می شناسیم و برایش دل تنگیم و با زیباترین نام ها صدایش می کنیم اما چطور می توانست جواب مان را بدهد وقتی وجود نداشت، وقتی کسی در کار نبود.

چیزهای کمی قطعیت دارند و یکی این است که ما هرگز باهم زندگی نخواهیم کرد، آپارتمان مشترکی نخواهیم داشت، شانه به شانه نخواهیم بود، سر یک میز نخواهیم نشست و حتی در یک شهر هم زندگی نخواهیم کرد. فکر می کنم منظورم را رسانده باشم، این موضوع همان قدر قطعیت دارد که می دانم فردا بیدار نخواهم شد و به اداره نخواهم رفت. ( خودم باید خودم را بلند کنم! خودم را می بینم که خودم را حمل می کنم، گویی صلیبی سنگین به شکمم چسبیده باشد و در زمین فرو رفته باشد و باید زحمت زیادی به خودم بدهم و قوز کنم و جنازه را کمی بلند کنم)اما اگر نیروی لازم برای برخاستن کمی بیشتر از توان بشری باشد آن نیرو را به دست می آورم اما تنها در صورتی که برهنه باشم.

اما بیدار نشدن صبح را زیاد جدی نگیر، اوضاع تا این حد هم بد نیست. بیدار شدنِ فردا صبح من بسیار محتمل تر از زندگی مشترک دور از دسترس ماست. میلنا، زمانی که به من و خودت فکر می کنی، صدای دریای میان وین و پراگ با آن امواج بلند و سرکش را در ذهن داشته باش و این موضوع را بپذیر.

فکر مرگ عذابت می دهد؟ من وحشت عجیبی از درد دارم. نشانه بدی است. خواستن مرگ و ترسیدن از درد نشانه خوبی نیست. اگر این موضوع نبود می شد برای مرگ خطر کرد. آدم مثل کبوتر کتاب مقدس به بیرون فرستاده شده است و چیزی نیافته است و حالا دوباره به تاریکی کشتی برمی گردد.

/ 10 نظر / 971 بازدید
لیلی

کافکا هم برای خودش دیوانه ای بوده سینا به خدا. دقیق نخوندم ولی می خونم میام نظرمو میگم. ولی می دونم اخرسر از دستش اینقر حرص می خورم که می ترکم.

mehrdad fallah

این جا همیشه نوشته ها و مطالب خواندنی هست ... پویا بمانی رفیق ! من و تو و دزد و خیابانی که نامش هرچه ! یک خواندیدنی تازه در "هواخوری" ... اتوبوسی تر از دراز ِ زنده کشانم و او آویزان از بالاخانه ی نگرانم .. .. .. یکی که دست توی جیب کسی کرده بود و هر دو مرده / زنده ...

الهه

_____#########_____###______###_____ _____#########_____###______###_____ _____###_____##_____###______###_____ _____#########_____###______###_____ _____#########_____###______###_____ ______________##_____###______###_____ ______________##______#########_____ ______________##________#######_______ سلام متنه قشنگی بود ممنون تا بعد

پروانه

سلام.این نامه خیلی زیبا بود مثل روحیه خود کافکا و آن وحشت عجیب از زندگی مشترک.موفق باشید[گل]

مهرداد بزرگ

سلام همان‌قدر که نامه کافکا خواندني بود، ترجمه شما هم عالي بود. از اين عدم قطعيتي که مي‌گه خيلي خوشم اومد. مرسي.

عطیه

محشر بود.

محدثه

اما باز هم ما تبدیل شدیم، شاید من بودم که در آغوش کسی می افتادم. چقدر زیبا، عميق و سوزنده بود میلنا چرا درباره آینده مشترکی می نویسی که هرگز وجود نخواهد داشت و شاید هم به خاطر همین موضوع می نویسی. حالا مي فهمم چرا گاهي عشق به سراغ ما مياد و ما دركش نمي كنيم مي ترسيم و خودخواه ميشيم و فك ميكنيم وجود نداره دردناكه و وحشتناك

ع.ن

ممنون و سپاسگزارم....

http://ilarimaeyinah.persianblog.ir/

دیدی من چـــــــــــجوری به عشقم ابراااز علاقه میکنم؟؟ http://ilarimaeyinah.persianblog.ir/ [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] عــــــــــــــــــــــــــاشقشم [خجالت][خجالت][قلب][قلب]