به یاد سیلویا پلات و از زبان آن سکستون

چطور خوابیدی زیر این خاک؟

دزد!

چطور تنهایی خزیدی به سمت مرگی که من

این همه مدت مشتاقانه دنبال‌اش بودم؟

 

 آن سکستون در سال 1958 در سمیناری با سیلویا پلات آشنا شد که این آشنایی به رفاقتی نزدیک انجامید و تا آخر عمر پلات ادامه یافت. اشتراک اصلی این دو،  رنجِ زندگی و دیدگاهشان نسبت به مرگ بود. آن ها بارها باهم درباره مرگ و خودکشی گفتگو کرده بودند و حتی رقابت می کردند.

 در سال 1965 یعنی دو سال بعد از مرگ سیلویا فردی به نام "لوئیس آرمس"[iv] از شیکاگو نامه ای برای آن سکستون نوشت و از شعر او به نام "آه سیلویا! سیلویا"[v] تعریف و تمجید کرد و از  او اطلاعاتی درباره مرگ سیلویا پلات خواست تا از این اطلاعات برای نوشتن زندگی نامه پلات استفاده کند. آن چه در ادامه می خوانید بخشی از نامه ای است که سکستون در پاسخ او نوشت.[vi]

 

 

لوئیس آرمس عزیز

 

نامه ات تاریخ نداشت و پاکت را هم گم کرده ام و ... خدا می داند چقدر طول کشید تا به نامه ات پاسخ بدهم.

قصد داشتم فورا نامه ای برایت بنویسم ولی زندگی/نوشته ها/خودم مانع می شدند.

مرا می بخشی؟ خواهش می کنم تمام تلاشت را بکن.

بله، سیلویا مرده. او مدت ها قبل از مرگش مرده بود. به نظر می رسد بسیاری از کسانی که می شناسیم کم کم دارند می میرند و این آزارم می دهد. پدر و مادر، دوستان خدای من و بعد؟! بچه های آدم. بله و این آخری از همه سخت تر است. خدا را شکر،  من تجربه این یکی را نداشته ام.

در باره مرگ سیلویا چیز کمی می دانم. هر جه هست شایعه و حدس و گمان است. این شایعات از طرف مادرش هم نیست چون او هنوز پشت پرده است و آفتابی نشده. تنها شایعه ای که حقیقت دارد این است که سیلویا خودکشی کرده همانطور که یک بار دیگر هم دست به این کار زده بود. پس جای تعجب ندارد. می بینی که او مرده، در انگلستان. از همه این ها که بگذریم باید بگویم خودکشی در وجودش بود. همانطور که در وجود من و خیلی های دیگر هم هست. اما اگر خیلی خوش شانس باشیم با خودکشی فرار نمی کنیم و چیزی یا کسی ما را وادار به زندگی می کند. آخرین شعرهایش حیرت آور است. کاش می توانستم برایش نامه بنویسم و بگویم چقدر این شعرها را دوست دارم و تحسین می کنم. ولی هیچ کس نمی تواند به مرده ها نامه بنویسد ( هرچند من در شعرهایم این کار را می کنم).

لویس، فکر می کنم یک بار مرا دیده باشی چون من در حقیقت در والسلی بزرگ شدم. اما هرچه از بچگی ام کمتر بگویم بهتر است. احمق بودم و نه جیزی داشتم ونه چیزی بلد بودم. تازه در 28 سالگی بزرگ شدنم شروع شد پس اگر قبل از آن مرا دیده ای لطفا فراموش کن. 8 سال پیش همه چیز را شروع کردم و ترجیح می دهم کسی آن دختر احمق-یک دنده- غمگین را نشناسد ... من سیلویا را بعد از آن دوران دیدم ... اگر قبلا مرا در والسلی دیده بود مطمئنم با من حرف هم نمی زد. من آن موقع "آن هاروی"[vii] بودم.

لوئیس، متاسفم که دیر جواب دادم اما اگر باز هم بتوانم مطالبی را درباره سیلویا به تو بگویم خوشحال خواهم شد. از انگلستان چند بار برایم نامه نوشت اما همه آن ها درباره زندگی اش بود. در مورد مرگش همیشه سکوت می کرد. لعنتی، مرگ دغدغه اش بود. شاید بود شاید هم نه. همه حالا او را سرزنش می کنند اما من می گویم:

او حق داشت! ... اما این حق، او را از دوستانش گرفت.

 

با بهترین آرزوها

آن سکستون

 

***

 

( آه دوست من!

وقتی حال ماه بد است

و شاه مرده

و ملکه مشاعرش را از دست داده

مست‌های میخانه باید آواز بخوانند)

 

تو هم بخوان!

دوشِسِِ با نمک!

مادرکوچک موطلایی!

 


[i]-  عنوان این مطلب و قطعه شعرهای آورده شده، از شعری از  آن سکستون با عنوان "آه سیلویا!سیلویا!" گرفته شده است. ترجمه متن کامل این شعر در کتاب "آن ها مشغول مردنند" با ترحمه سینا کمال آبادی و محسن بوالحسنی گنجانده شده و توسط نشر جشمه در دست انتشار است. 

[ii]- Sylvia Plath

[iii]- Anne Sexton

[iv]- Lois Armes

[v]- O Sylvia! Sylvia!

[vi]- برگرفته از کتاب زیر

 Anne Sexton: A Self-portrait in Letters

[vii]- Anne Harvey

/ 16 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی موسوی ميركلائي

دنيا اگه تاريك شد دستاي فانوسو بگير ... سلام دوست نيلوفري سال تازه را برايت سبز مي خواهم. وبلاگ ترانه ما به روز شد با كلي مطلب و خبر ، از جمله : فراخوان بزرگترين فستيوال (جشنواره) ترانه سرايي كشور با عنوان ترانه هاي مادري سرزمين من آخرين مهلت شركت در اين جشنواره و ارسال اثر 10 ارديبهشت ماه آخرين آپ سايت پيله هاي شيشه اي و معرفي مطالب مرتبط با من در اين سايت. انتشار شماره جديد مجله ي ارمغان فرهنگي و .... حضورتان را به انتظار نشسته ام ... با احترام مهدي موسوي www.taraneyema.persianblog.ir

آمِد

سلام .من توضیحاتی که در مورد خودتون رو دادید برایم جالب بود و می خواستم در مورد دتخصصتون که نوشتید اسطوره شناسی این را بپرسم که آیا نویسنده های ما تونستند اسطوره شناسی یا اسطوره سازی رو تو کتاباشون نشون بدهند ؟

امیر شالچی

درود برشما وبلاگ نغز و زیبایی دارید. من هم در باره مطالب فرهنگی چیز می نویسم و به تازگی در شمار هنرمندان سایت درآمده ام. خواهش می کنم از وبلاگ من دیدار کنید تا اگر خواستید با هم تبادل لینک داشته باشیم: shaalchy.persianblog.ir (عاقلان دانند) supreme.shalchi@gmail.com با سپاس بسیار شالچی

سوشیانت و اقلیما

خوش به حالش. خوش به حالش که بالاخره تونست خودشو از رنج بزرگ زن بودن نجات بده

سودي

سلام اینجا مطالب خوندنی داره که من دوست دارم شما به براتیگان خیلی علاقه دارید نه؟؟راستی خودتونم شاعرید ؟ موفق باشید به منم سر بزنید خوشحال میشم.

مژگان

آخ من عاشق پلات هستم....[گل]

زهرا ملوکی

سلام...تبریک بابت انتشار کتاب اول به خودم و بعد به شما...واقعا من این شعر ها رو دوست دارم...واقعا خوشحالم اقای کمال ابادی...نامه هم فوق العاده بود...مرسی عالی....شعر شعر ..خیلی مرسی..موفق باشین همیشه! منتظر کارهای انسان شناسانه ی شما هم هستم[لبخند]

لیلی

آخ اين زندگي سيلويا پلاث جيگر آدمو كباب مي كنه البته اصلا من ادوارد تد هيوز رو زياد مقصر نميدونم چون از قبل از آشنايي با تد هيوز سابقه ي خودكشي داشته و افكار روان پريش