دو شعر از شل سیلوراستاین

"من هم همینطور"

پسربچه زیر لب گفت:

"من شلوارم را خیس می کنم"

پیرمرد خندید

"من هم همینطور"

پسربچه گفت:

"من خیلی گریه می کنم"

پیرمرد سر تکان داد

"من هم همینطور"

پسر بچه گفت:

"بدتر از همه، آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند"

گفت و گرمای دست چروک خورده پیر را حس کرد.

پیرمرد گفت:

"می فهمم"

باران

 

چشمم را باز کردم

و زل زدم به باران

باران ریخت توی سرم و

داخل مغزم جاری شد

حالا فقط شرشر باران را می شنوم

 وقتی روی تختم دراز می کشم

 

به آرامی قدم بر می دارم

اهسته راه می روم

نمی توانم بالانس بزنم

ممکن است لب ریز شوم

بگذریم،

متاسفم به خاطر چرت و پرت هایی که گفتم

دیگر آدم سابق نیستم

از وقتی که توی سرم باران می بارد.

 

 

/ 5 نظر / 72 بازدید
محمد آشور

سینا جان خواندمت و با لذت انتخاب خوبی بود عزیز و سلام!

رحمان

سلام بسیار شعرهای جالبی بودن ... مخصوصا شعر دوم بخشی که میگه : "نمی توانم بالانس بزنم ممکن است لب ریز شوم" خیلی نظرم رو جلب کرد توی شعر اول هم دردهای مشترک انسانی که نه متعلق به یه سن خاص بلکه متعلق به آدم های خاص در قالب افراد عام و ناشناخته بیان شده بود که نکته ی جالبش این بود که پلکانی از دردهای سطحی شروع میشد و به عمیق تر ها میرسید ممنون بابت ایمیلتون که منو باخبر کردین تا بعد [خداحافظ]...

شیما

لذت بردم و خواستم گریه کنم که نشد.و واقعا لذت بردم .ممنون

لیلی

شعر اولش چه ناز بود. آدم یاد حرف شکسپیر تو نمایش هیاهوی بسیار برای هیچ می افته اونجایی که جاکوب حرف می زنه و با این جمله شروع می کنه که: دنیا صحنه ی بازی است و ما در آن بازیگریم....

لیلی

این شاعر برگزیده ی ماه مارس 2010 بوده نه؟