براتیگان و رانندگی

من بهسایبرنتیک و کامپیوتر علاقمندم؛ تلویزیون تماشا می کنم؛ یک دستگاه استریو دارم و ازماشین تحریر برقی استفاده می کنم . از دنیای مدرن روی گردان نیستم . فقط رابطهعاطفی خاصی با ماشین ندارم . نمی توانم با قدم زدن و تنفس بازمانده های باتلاق ها ودایناسورها کنار بیایم . آلودگی صوتی ، همهمه ، بوق و کرنا ، عوض کردن دنده ، صدایترمز و غرش ماشین، همه و همه دشمن سکوت و اندیشه اند . کسانی هم پیدا می شوند کهبرایشان اتومبیل چیزی بیشتر از فضای جنسی نیست. خدا می داند با عوض کردن دنده و راهانداختن ماشین چه لذتی می برند . در این میان قیمت بالای گازوئیل هم بماند. نمیدانم مردم چه چیزهای ضروری یا لوکسی را از زندگی شان حذف می کنند تا بتوانند بابازمانده ی نسل دایناسورها این طرف و آن طرف بروند .
نوجوان که بودم یادگیری رانندگی را شروع کردم ولی خیلی طولنکشید که همه علاقه ام را از دست دادم . نمی ترسیدم؛ فقط داشتم به شکار و ماهیگیریعلاقمند می شدم. ماشین برایم جذابیتی نداشت و خسته ام می کرد . خیلی دوچرخه سواریمی کردم .در امریکا اگررانندگی بلد نباشی شخصیت کاملی نداری، اما من این نقص را با جان و دل پذیرفتم . درهنر " ذن" مبنی بر عدم رانندگی، پیشرفت کردم چون این تصمیم را آگاهانه گرفتم . درمونتانا زمان زیادی را به تنهایی می گذرانم . یک Playmouth قدیمی در انبار دارم و اگر کسی دور و برم باشد شاید از او بخواهم برایم رانندگی کند.ترجیح می دهم با حس وابستگی کناربیایم و خودم رانندگی نکنم . به این شرایط عادتکرده ام . هروقت سوار ماشین می شوم ، یا طرف شاگرد می نشینم یا صندلی عقب و هر بارکه به راننده نگاه می کنم به نظرم می رسد فقط با خودش حال می کنند. سر در نمی آورم. راننده باید دائماً جاده را نگاه کند درحالی که من به بیرون زل می زنم و هیچ چیزاز چشمم دور نمی ماند و متوجه چیزهایی می شوم که راننده اصلا نمی بیند .
برای مسافرت همیشه شهرها و مناطقی را انتخاب می کنم وواقعاً دوستشان دارم که سیستم حمل و نقل عمومی خوبی دارند مثل سانفرانسیسکو ، توکیو، بولدِر و یا شهرهایی که جمع و جور و جذابند و به درد پیاده روی می خورند . دربولدر وسایل خاصی به نام "راید" هست که در مناطق مشخصی شما را مجانی این طرف و آنطرف می برد و آلودگی و مصرف بنزین را کاهش می دهد . در توکیو شبکه وسیع حمل و نقلریلی و مترو مسافران را جابجا می کند . اما لس آنجلس از این لحاظ یکی از افتضاحترین شهرهاست . مثلاً اگر بخواهی تاکسی سوار شوی باید با همان تاکسی یکراست بهگداخانه بروی .
وسایل نقلیهعمومیبرای من سرگرمیبزرگی هستند.هرکس جایی می رود و من فقط تماشا می کنم. درباره مردم خیلی کنجکاوم. دوست دارم تماشایشان کنم، لباس هایشان را ببینم، زندگی شان را بررسی کنم ورفتارهایشان را زیر نظر بگیرم .تا حدی می شود داستان های کانتربری را در مترو اجراکرد .
وقتی در شهر قدم می زنی با چیزهای بیشتری روبرو می شوی تاوقتی که در ماشین هستی . آدمها ، احساسات ، درام و زندگی واقعی و نمی دانم داخلاتومبیل زندگی واقعی تا چه حد جریان دارد . مردم توی ماشین مهر و موم می شوند بعدبه خانه می روند ، تلویزیون را روشن می کنند و رانندگی کردن دیگران را تماشا میکنند .
رانندگی نکردن منافع زیادی دارد . لازم نیست دوستانم را اینطرف و آن طرف ببرم یا سر در گم دنبال جای پارکینگ بگردم .به نظرم خیلی مسخره است کهبا اختیار خودت وسیله ای را برای حمل و نقل اتخاب کنی که مجبور شوی ساعت ها برایایستادن دور خودت بچرخی. برای هیچ کاری به ماشین احتیاج ندارم چون نویسنده ام و همهجا می توانم کار کنم و دفتر کارم جایی است که در همان لحظه آنجا هستم .
رانندگی چنان در فرهنگ ما جا افتاده است که گواهینامه ارزشیبیشتر از پاسپورت پیدا کرده؛ انگار بدون گواهینامه هویت نداری.من با پاسپورت از مرزهای اروپا عبور می کنم ولی بدون ماشین و گواهینامه به زور می توانم وارد مُتلی درآمریکا شوم . با چمدان وارد هتل می شوم ، فرم را پر می کنم و بعد درباره ماشینمسوال می کنند و وقتی متوجه می شوند اتومبیل ندارم طوری نگاهم می کنند که انگاردیوانه ام .
سیستم حمل و نقلی که من می پسندم قدم زدن با کسی است کهدوستش دارم . هیچ وقت برای پیاده روی بلیط پارکینگ یا گواهینامه لازم ندارم . سوارتاکسی و اتوبوس و هواپیما می شوم و گاهی هم کنار جاده ماشین های عبوری را نگه میدارم و از خیس شدن هم نمی ترسم چون در ساحل اقیانوس آرام به دنیا آمده ام و بیشترعمرم را سر تا پا خیس بوده ام . وقتی بچه بودم یا در زمان هیپی گری هم زیاد باماشین های عبوری سفر می کردم و عادت کرده ام ولی این کار خیلی خطرناک است . توصیهمی کنم خانم ها تحت هیچ شرایطی این کار را نکنند .
آخرین باری که کفش اسکیت پوشیدم دوره رئیس جمهوری هریترومن[i]بود . از پارو زدن هم خوشم نمی آید . خیلی کسل کننده است . ترجیح می دهم سوار قایق شوم و کسی پارو بزند و من تماشا کنم. دیگر اسکیت نمی کنمهمینطور اسکی . دوست ندارم دو تا تکه چوب به پایم بچسبد . تا 28 سالگی هم شنا بلدنبودم و الان هم خیلی وارد نیستم . زیاد خوشم نمی آید و لی بد نیست بلد باشی .
تا حالا هیچ زنی به خاطر اینکه رانندگی بلد نیستم عشقم راپس نزده و رانندگی کردن یک زن هم برایم اهمیتی ندارد . هیچ وقت با این جمله سر صحبترا باز نمی کنم که: آیا شما رانندگی بلدید؟ و زنها هم هیچوقت از این ناتوانی منکلافه نمی شوند . استعداد های دیگری هم برای کلافه کردن شان دارم .شاید زمانم جابجا شده است و به زمان دیگری آمده ام؛ البتهنه از گذشته بلکه از آینده . نحسم . عمر اتومبیل کوتاه است . یک باغ زباله درمونتانا در نزدیکی من  است که قسمتی از آن را ماشین های فرسوده تشکیلمی دهند . مثل خاطراتی آنجا روی مدار 40 جنوبی می نشینند . آنها را جابجا نمی کنمهر چند مردم آنها را دوست ندارند . دوست دارم گندیده شدن تدریجی شان را ببینم و لذتببرم . فکر می کنم آخر و عاقبت اتومبیل ها چندان خوب نباشد البته نمی دانم آن زمانزنده باشم یا نه  چون ممکن است همین فردا بمیرم .به هر حال فکر نمیکنم با سن و سالی که دارم دیگر بتوانم رانندگی یاد بگیرم و هیچ فشاری هم برای مجبورکردنم وجود ندارد .البته این بر اساس تجربه گذشته من است و کسی چه می داند شاید 5سال دیگر مرا در حال رانندگی در پیست ببینند . چیز های عجیب و غریبی توی این دنیااتفاق می افتد ...

 

 

[1]برگرفته از گفتگوی "چری مک کال" با ریچارد براتیگان -  8 ژوئن 1981 هفته نامه People Weekly
2- Harry S Truman :1884 – 1972 .
سی و سومین رئیس جمهور ایالات متحده که در سال های پس ازجنگ
جهانی دوم از سال 1945 تا 1953 زمام امور امریکا را بر عهده داشت .
 3- Cherry McCall :
خبرنگار و ژورنالیست متولد 1950که در سال 2005 بر اثر سرطان ریه در گذشت . او درسال
1970
از سوی FBI بهعنوان تهدیدی برای امنیت ملی شناخته شد .
4-
این گفتگو درمجموعه ی دو جلدی شعرهای براتیگان (توسط مترجمین فوق الاشاره) به زودی توسطنشر
"
رسشبه بازار کتاب عرضه خواهد شد
 
اینمطلب 11 خرداد 1387در رورنامه اعتماد ملی آمد.

 

/ 4 نظر / 21 بازدید
محبوبه آب برین

این قدر نزدیک و صمیمی است که براتیگان را همین جا کنارم روی صندلی کناری ام می بینم . از زبان نوشته بیشتر و از ترجمه ی خیلی موفقش که بگذرم این حسهای براتیگان خیلی نزدیک است. خودش وجودش .و افکارش ... من هم گواهینامه ندارم و نمی گیرم .. عاشق اتوبوسم صفهای طویل مردم در خیابان ... صفهای نان ... سلام ریچارد عزیز چای می خوری.

لیلی

]rnv fvhjdگان اینجا شبیه پیتزا فروش محله ی ماست[نیشخند]

لیلی

چقدر براتیگان اینجا شبیه پیتزا فروش محله ی ماست[نیشخند]

مهناز

حس عجیبی را در من زنده می‌کند به خودم برمی گردم