بخشی از نمایشنامه ی رادوان ایوسیچ

احمق: هر چی رو گهواره تکون می ده، بیل می بره زیر خاک. بله، بله، احمق، زندگی اینه. امروز زنده ای و جفتک می اندازی و روز بعد . . . روز بعد رفتی. مرد دانا همه چی رو به من گفت. مرد دانا چی گفت؟ گفت که خاک روی خاک می آد. سر در نمی آرم ولی خیلی راحته. روی یک تخم آب بپاش و بعد کم کم یه بلوط سر در می آره. از کجا می آد؟ خوب معلومه، خاک. طوفان می شه و کم کم بلوط از بین می ره. کجا؟ به خاک. باد همه چی رو با خودش می بره و همه چی خاک می شه و تبدیل می شه به گل یا ماهی. آره آره من ماهی هستم، آره آره من گل هستم. - احمق امروز حرفای حکیمانه ای زدی. - امروز حرفای حکیمانه ای زدم؟ - بله. روزی که یه احمق حرفای حکیمانه می زنه یعنی . . . - یعنی چی؟ - می دونی؟ - نه. - یعنی مقدر شده همون روز بمیره، این طور می گن. - چی می خوای بگی؟ - احمق بیچاره. - بله، بله، اگه من شروع کنم به حرفای حکیمانه زدن همون روز می میرم. اما بذار منطقی نگاه کنیم. چرا من باید امروز بمیرم؟ امرزو تینی تین می میره. اینجا رو ببین! این چوبه دار قشنگیه که واسه اون آماده کردن. دار قشنگی نیست؟ باید بگم خیلی خوبه. تینی تین امروز به اون دار آویزون می شه و اون بالا مثل کرمی که نصف شده باشه لول می خوره. قراره تینی تین آویزون بشه نه تو. شنیدی که قراره یکی رو دار بزنن و خیال کردی اون یکی تویی. خیال کردی اولین باره که یه چوبه دار می بینم. شوخی می کنی؟ - نه، شوخی نمی کنم. اگه حرف حکیمانه ای زده باشم باید بمیرم. تو این مزخرفات رو باور داری؟ یه لحظه صبر کن! یه راهی واسه حل این معما دارم. باید بفهمم اصلا حرف حکیمانه ای زدم یا نه.

/ 10 نظر / 24 بازدید
فیروزه مرادی

سلام دوستم...نه باور کن منتظر بودم به روز شی خوندمت زیبا بود از این که اولی بودم دیدی به یادت بودم

مهرداد بزرگ

سلام آدم یاد خیام می‌افته اولش. ترجمه خیلی روونی بود و نمایش‌نامه هم جالب بود. مرسی از انتخاب‌ات.

علی محمدی

سلام مرسی سینا جان که خبر کردی خوندم و باز هم می خونم نظر خاصی نیست عزیز موفق باشی

محمد آشور

سلام سینای عزیز خواندمت لذت بردم موفق باشی

لیلی

آقا سینا من که هر کاری کردم ادامه مطلبت گیر داشت و باز نمیشد ببینم در پس اون ادمه مطلب چه نمایشنامه ای نهفته. حالا زدی تو کار نمایشنامه. ایول بابا. با کلاس شدی کراواتم که می زنی نمایشنامه هم که ترجمه می کنی. بگیر منو

زند

دستت درد نکنه . عالیه . فقط یه ورایشی بکن . همیشه از بروز شدنت شاد می شم.

لیلی

با این تیکه راستش حال نکردم شاید به خاطر اینکه نمیدونم تو کل داستان چه خبره. ولی ترجمه ات که واقعا روون و خوب بود. اما انتخابت نه. یه چند تا تیکه ی دیگه هم بذار ببینیم کیه این آقای نمایش نامه نویس.

لیلی

جوابت در وبلاگمه. بیا بخون. ممنون سینا جان.

بابک

سلام دوست عزیز. به صورت اتفاقی وبلاگتون رو پیدا کردم. مطالب جالب و قشنگی نوشتید. در حال خواندن پست های زیبایتان هستم. خوشحال میشم که به بنده هم سر بزنید و اگر مایل بودید بنده رو لینک کنید. ممنونتون میشم. منتظر حضور گرمتون هستم. با تشکر. در پناه خدا