دو حکایت از کافکا

حکایت کوتاه

 

موش گفت "افسوس، دنیا این روزها کوچک و کوچکتر می شود. آن اوایل آنقدر بزرگ بود که می دویدم و می دویدم و وقتی دست آخر، چپ و راستم دیوار بود کیف می کردم. حالا آن دیوارهای طولانی آنقدر کوچک شده اند که دیگر به آخرین اتاق رسیده ام و گوشه اتاق هم تله ای است که باید داخلش شوم. گربه گفت:" کافی است مسیرت را عوض کنی". این را گفت و قورتش داد.

 

 

ولش کن

 

صبح خیلی زود بود و خیابان ها خالی بودند و تمیز، در راه ایستگاه بودم. ساعتم را که با ساعت برج مقایسه کردم فهمیدم دیرتر از آن چیزی است که فکر می کردم و باید عجله می کردم. چنان از این موضوع جا خوردم که شک کردم راه را درست می روم یا نه. هنوز چندان با شهر آشنا نشده بودم و خوشبختانه مامور پلیسی در آن نزدیکی بود. به طرفش دویدم و نفس زنان راه را پرسیدم. لبخندی زد و گفت: " راه را از من می پرسی؟" گفتم: "بله، چون خودم نمی توانم مسیر را پیدا کنم." گفت: "ولش کن! ولش کن!" و با حرکت تند و تیزی برگشت، مثل کسی که می خواست با خنده اش تنها باشد.

 

/ 10 نظر / 21 بازدید
کبوتر ارشدی

خوشحال شدم........ به امید ترجمه های دیگر تو....

محمد آشور

ممنون سینا جان ممنون از لحظات خوبی که با ما به اشتراک می گذاری

لیلی

چی بگم ؟ میگم دمت گرم دیگه. خوب تر از این مگه میشد ترجمه کرد. ولی اولیه یه چیز دیگه بود. این کارهای کافکا جون میده واسه نقدهای دریدایی که من اصلا حوصله اش را ندارم.[زبان]

رامیسا و پرمیسا

با سلام .... خوب بود .... موفق باشید برپایی نمایشگاه عکس به یاد پیمان ابدی

س.م

هیچ گریزی دراین جهان از وضعیت کافکایی نیست. این گونه است که انسان اندیشمند به یاد کافکا میافتد.

علی محمدی

سلام سینا جان منتر حضورت توی وبلاگم هستم هنوز دارم ترجمه هاتو می خونم شاد زی

عسل تنها

آقای کما آبادی عزیز سلام مثل همیشه انتخابات زیباست من از حکایت اول بیشتر خوشم اومد. براتون آرزوی موفقیت دارم. به امید دیدار در پناه خدا