دو شعر و یک نامه از آن سکستون

 به چهل سالگی دخترم

 

لیندای عزیزم!

 این نامه را توی هواپیمامی نویسم . دارم برای شعرخوانی به سنت لوییز می روم . داشتم داستانی از نیویورکر می خواندم که مرا به یاد مادرم انداخت و تنهای تنها روی این صندلی با او زمزمه کردم :  می دانم مادر. می دانم مادر. (خودکار گیر آوردم) . و به تو فکر می کردم که روزی تنهای تنها به جایی پرواز خواهی کرد و شاید آن وقت من مرده باشم و تو دوست داشته باشی با من حرف بزنی .

و من می خواهم با تو صحبت کنم. (لیندا ! شاید پروازی در کار نباشد و یک روز عصر یا یک روز که چهل ساله ای یا شاید هم وقت دیگری، پشت میز آشپزخانه در حال صرف چای یاد من بیافتی). دوست دارم با تو حرف بزنم.

1 دوستت دارم .

2 هیچ وقت ناامیدم نکن .

3 می فهمم. من هم زمانی در همین موقعیت بودم. من هم چهل ساله بودم، با مادری از دست رفته که هنوز به او احتیاج داشتم .

این پیام من به لیندای چهل ساله است. هیچ چیز اهمیتی ندارد.تو همیشه پرنده ی آوازه خوان من خواهی بود. لیندای دردانه من! می دانم که زندگی آسان نیست.تنهایی وحشتناکی دارد.حالا تو هم هر جا که هستی و با من حرف می زنی این را می دانی. با این وجود من زندگی خوبی داشته ام. درست است که نوشته هایم غم انگیز است اما من تا آخرِ زندگی رفتم . تو هم تا نهایتش،تا قله اش زندگی کن. لیندای چهل ساله! دوستت دارم.کارهایت،یافته هایت و آنچه را که هستی دوست دارم. خانم خودت و  خانم آنهایی باش که دوستشان داری . اگر دلت برایم تنگ شد با شعرهایم و با قلبت حرف بزن. من در هر دوی آنها وجود دارم.دروغ گفتم لیندا. من عاشق مادرم بودم و مادرم عاشق من.اما هیچ وقت مال او نبودم و حالا برایش دلتنگم. پس باید انکار کنم که زمانی من عاشق او بوده ام و او عاشق من. ای «آن» احمق !

 

هفده آگوست

" برای سر زدن به بیمارستانها ومراکز خیریه
 و کمی توجه به سلامتی‌تان روز خوبی است"

در بیمارستان

در قلمرو بدنها

حتما به هم میریزم.

بدنهای پیچیده شدهدر بانداژهای کِشی

بدن‌‌های قالبگیری شده در آتل‌های چوبی

بدنیمستعمل مثل تلفن.

بدنهایی که روی عصای زیر بغلشان

چارمیخ شدهاند؛

بدنهایی با کیسههای لاستیکی

بین پاهاشان

بدنهایی که مایعاتشان را

   -  ضد عفونی کنندهها را -

بالا میآورند.

اینجا در این خانه

بدنهای دیگری هم هست.

هر وقت بچه شش سالهای را میبینم

که در این استخر سبز شنا میکند

صدایی در درونم

از نگفتنی‌ها حرف می‌زند.

هی!

یک روز پیر میشوی و پژمرده

و لولههایی می رود توی دماغت

تا شامت را سر بکشی.

یک روزبر میگردی.

یک روز مثل جعبهی کفش

 بسته میشوی

و با اولین قدمبه سمت مرگ

مصیبت گریبانت را میگیرد.

 

من اینجا

در این بیمارستان اعلام می‌کنم:

این بدن من نیست

نه! بدن من نیست

من سهمیه دکترها نیستم

تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند

نه! من دختری از تبار گل‌های مینا هستم.

مثل تکهای خورشید

در باد میوزم.

بخش 7

بخشِ گلهایمیناست؛

همه کرهاند و مروارید

اماکنار مردی کور

که فقط میتواندگلبرگها را تا ته بخورد

و تا ده بشمرد.

پرستارها طناب بازی می‌کنند

و  از ترسِ چشمهایش

که مثل جیوه تکان می

/ 5 نظر / 179 بازدید
ب امامی

بسیار خرسند شدم از خواندن این صفحه پذیرای حضورتان هستم.

نازنین

چقدر تلخ و وحشتناک بود. ترسیدم.

farhad teimoori

your website is very good and also your translations but there is some thing in your translations which makes them misunderestandable maybe because you cannt transfer the soul of the poems.

راضیه خسروی

واقعا عالی بود.خیلی ممنون که این احساسات سراسر زنانه رو اینقدر خوب ترجمه میکنین.این شعر آخر منو واقعا یاد مادرم انداخت و دلم خواست برای چهل سالگی .؟.. نامه بنویسم.