می نویسم می نویسم می نویسم

باید ناخوش شده باشم. سارویان خودش را در پیست جر داد و فانته[i] روی پوکر. زمانی دوست قماربازی داشتم که می گفت "من به برد و باخت اهمیت نمی دهم، فقط می خواهم قمار کنم." اما من برای پول احترام بیشتری قائلم. بیشتر زندگی ام پول خیلی کمی داشته ام. می فهمم نیمکت پارک یا در زدن صاحبخانه یعنی چه. فقط دو موضوع درباره پول دردسرساز است : پول خیلی زیاد یا پول خیلی کم.

فکر می کنم همیشه چیزهایی هست که بتوانیم خودمان را با آن ها شکنجه کنیم. و در پیست مسابقه می شود احساس افراد را گرفت، تاریکی نا امیدی و این که چه راحت تاس می ریزند و می روند. جمعیتی که به میدان سوارکاری می آیند جهانی هستند در اندازه کوچکتر و زندگی هایی هستند که در برابر مرگ و باختن له می شوند. دست آخر هیچ کس برنده نمی شود، همه ما تنها به دنبال تعلیق هستیم، لحظه ای تاریک و دور از روشنایی. (گند بزند، همین حالا که داشتم به این بی هدفی فکر می کردم، ته سیگارم یکی از انگشت هایم را سوزاند و مرا از جا پراند و از این وضعیت سارتری[ii] در آورد!) لعنتی، ما باید شوخی کنیم، باید بخندیم. قبلا بیشتر می خندیدم، هر کاری را بیشتر انجام می دادم الا نوشتن.  حالا می نویسم و می نویسم و می نویسم، هر چه پیرتر می شوم بیشتر می نویسم، با مرگ می رقصم. نمایش خوبی است. و فکر می کنم همه چیز رو به راه است. روزی خواهند گفت "بوکفسکی مرد"، و بعد مرا پیدا می کنند و به تیر چراغ برقی آویزان می کنند. که چه؟ ابدیت اختراع مسخره زنده هاست.  هر چیزی که من می گویم خوب است چون وقت نوشتن قمار می کنم. خیلی ها خیلی محتاط اند. مطالعه می کنند، آموزش می دهند و باز هم شکست می خورند. آن ها چوب قرارداد را می خورند.

حالا اینجا در طبقه دوم و کنار سیستم مکینتاش، رفیقم، حال بهتری دارم.

و رادیو هم "مالر"[iii] پخش می کند، به آرامی می خرامد، آدم گاهی لازمش دارد. ممنونم مالر، من از تو قرض می گیرم و هیچ وقت هم نمی توانم جبران کنم.

زیاد سیگار می کشم، زیاد می نوشم اما نمی توانم زیاد بنویسم. دائما می آید و من هم دعوتش می کنم و باز هم می آید و با مالر قاطی می شود. گاهی عمدا دست از کار می کشم. می گویم، یک لحظه صبر کن، برو بخواب یا با 9 تا گربه ات بازی کن یا بنشین روی کاناپه کنار همسرت. یا در میدان سوارکاری هستی یا کنار مکینتاش. بعد دست از کار می کشم، ترمز می کنم و پارک می کنم. بعضی ها نوشته اند که نوشته های من کمک کرده ادامه بدهند. به خودم هم کمک کرده. نوشتن، گل ها، 9 تا گربه.

اینجا بالکن کوچکی دارد، در باز است و می توانم نور ماشین ها را در بزرگراه هاربور ببینم، هرگز تمام نمی شود، لوله ای از نور دائما ادامه دارد. این همه آدم. چه کار می کنند؟ در چه فکری هستند؟ همه ما خواهیم مرد، همه ما، عجب سیرکی! همین به تنهایی کافی است که ما را عاشق همدیگر کند اما نمی کند. ابتذال ما را می ترساند و خود را می بازیم، ما را "هیچ چیز" می خورد.

ادامه بده مالر! شب عجیبی ساخته ای. دست نکش حرامزاده! دست نکش!

 

 

 

 

 


[i] - جان فانته (1983 – 1909) –  نویسنده امریکایی.

[ii] - ژان پل سارتر (1980 – 1905) -  فیلسوف و نویسنده فرانسوی.

[iii] - گوستاو مالر (1911 – 1960) – موسیقیدان و آهنگساز اتریشی.

/ 10 نظر / 26 بازدید
علی محمدی

سلام عالی بود سینا "ابدیت اختراع مسخره زنده هاست" شاد باشی

سبا

ممنون از ترجمه مرا به یاد کتاب "افسانه ی سیزیف" کامو انداخت وقتی فصل سوم اش درباره ی خودکشی ى فلسفی حرف می زند (که از نظر من خود زیستن آگاهانه است در برهوت پوچ و تهی)

زرین

سلام سینا جان .خوشحالم که در کارت مصممی.موفق باشی

محمد صالح سروستانی

سلام دوست خوبم ممنون از دعوتتون خوشحال می شم به نمایشنامه ها و سناریو های من هم سری بزنید یا علی

لیلی

با ترجمه ی 5 شعر از کوافی در کافه داستان به روزم.

لیلی

سينا جان ممنون از اينكه اينقدر دقيق خوندي و نظر دادي. حال كردم. جدي ميگم و حتما در نسخه ي اصلي در كامپيوتر خودم اين موارد را تصحيح خواهم كرد. البته اين را هم بايد در نظر داشت كه متن اصلي يونانيه و من از روي نسخه ي انگليسي به فارسي برگرداندم خوب خيلي به ريتم و آوا ضربه خورده تا به دست ما برسه. البته خوندم در جايي كه اشعار كوافي بسيار ريتميك و آهنگينه. باز هم مرسي

فرشید کریمی

این است انسان در معنویت های گمشده در تلخ اندیشگی های بیزارگونه در مسیرهای طرح اندازی در آلایش های جای مانده این است انسان هستنده ای آگاهنده سرشار از دلالت های نمادگونه 89/2/14 – شیراز

فرشید کریمی

این است انسان در معنویت های گمشده در تلخ اندیشگی های بیزارگونه در مسیرهای طرح اندازی در آلایش های جای مانده این است انسان هستنده ای آگاهنده سرشار از دلالت های نمادگونه 89/2/14 – شیراز