اثر : ریچارد براتیگان

بیشتر اوقات غریبه ها به برگه ها اعتنایی نمی کنند و آن ها را دور می اندازند و فراموش می کنند.

گاهی هم آدم هایی را می بینم که برای سالن های ماساژ و کاباره ها تبلیغ می کنند، کاباره هایی پر از زن هایی که دنبالِ پولند.

خیلی وقت ها هم  پیرمردهایی را می بینم با لباس های کثیف و درهم و برهم که تابلوهای تبلیغاتی اروتیک به دست گرفته اند و تبلیغ می کنند. کاش پیرمردها این کار را نمی کردند و لباسشان بهتر از این بود.

اما من نمی توانم جهان را عوض کنم.

 

گاهی اوقات وقتی چیزی را می نویسم ]شاید همین چیزی که الان می خوانید[ حس می کنم من هم دارم آگهی های بی ارزشی را پخش می کنم یا پیرمردی هستم که با لباسی مندرس زیر باران ایستاده ام و تابلوی تبلیغاتی یک کاباره پر از اسکلت های زیبا و فریبنده زن های جوان را به دست گرفته ام، اسکلت هایی که وقتی از در تو می روی به طرفت می آیند و از حرکتشان صدایی مثل مهره های دومینو به گوش می رسد.  

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
سید محمد الحسینی

سلام اقا سینا نمیدونستم شماهم وبلاگ نویسی و چقدر هم پربار. با اجازه لینکتان کردم سری به هم بزنی خوشحال میشم قلمت سبز و مستدام

اشتباهی خیلی اشتباهی

سلام دلم ترکید متن رو که خوندم دلم اتیش گرفت برا کسایی که از من اشتباهی ترن. خیلی خیلی اشتباهی تر . موفق و شاد باش تمام روزهایی را که من نبودم[گل]

م.ج

اخلاص قشنگی دارد این نامه های ساده تلاش زیبایی دارید

مریم اسحاقی

دارم شیفته ی نثر براتیگان و قلم روانش می شم... ممنون از ترجمه های خوب

لیلی

حیف که واقعا نمیشه کسی و چیزی رو عوض کرد جز اینکه حرص بخوری و وزنت کم بشه.