قسمتی از نامه ی آن سکستون به همسرش

کایو! به نظرم کم کم دارم خودم را پیدا می کنم. تو که درک می کنی، من باید خودم را پیدا کنم و برای خودم کسی یا چیزی بشوم. به هر صورت من دارم بزرگ می شوم، تنهای تنها. شاید فکر کنی تو را به تنهایی ام راه نداده ام اما این مسئله باید در تنهایی اتفاق بیافتد. کم کم دارم می فهمم که بیشتر از اینکه به تو نیاز داشته باشم، دوستت دارم. فکر نمی کنم هیچ وقت عاشق کسی بوده باشم، هیچ وقت. همیشه به دیگران نیاز داشتم و می خواستم آن ها مرا دوست داشته باشند. می خواستم بخشی از وجود کسی باشم تا در سایه او "خودِ" وحشت زده ام را فراموش کنم.

حالا دارم می فهمم آهسته آهسته می فهمم - که عاشق تو هستم و این به خاطر نیاز نیست. مثل چشمه ای است که از قلبم می جوشد. هرجه که هست مال تو. کایوی عزیزِ من! دوستت دارم.

عزیزم! امیدوارم از این بزرگ شدنِ من بدت نیاید چون مرا به تو نزدیک تر می کند. می خواهم مال تو باشم و تو همیشه تنها پناهگاه من باشی. من بدون تو کامل نیستم.

غصه ای ندارم جز اینکه تو الان در کنارم نیستی. کبوترها دوباره در درخت کاج لانه کرده اند و بهار می آید، می آید، می آید. تو هم می آیی و من طاقت این انتظار را ندارم.

کایو! همسرت به تو افتخار می کند. خدا را شکر که در این دنیا تو را دارم.

 

آن

ماساچوست

13 مارس 1957

/ 5 نظر / 48 بازدید
محبوبه آب برين

می دونی سینا جان این چیزی که می خوام اینجا بنویسم راجع به ترجمه ی تو نیست چون ترجمه ات خیلی سلیس و روان بود و همه ی احساسات زنانه ی نویسنده رو منتقل می کرد اما راجع به این نوع نگارش ... نمی دونم البته این یه نامه خصوصیه ولی بذار بگم راحت . احساس می کنم خیلی کلیشه ای و عامیانه است . همیشه فکر می کنم یه نویسنده در خصوصی ترین نوشته هاش در گوشه های خیلی خلوتش هم باز انتخاب گره . باز کلمه ها رو انتخاب می کنه . آفرینش داره ..و دقیقن این گوشه های خلوت همه ی توان ذهنی و خلاقه ی اونه که باید بیداد کنه .. تعجب می کنم . من شعرهای سکستون رو خوندم .. فقط برام عجیبه که این طوری بنویسه در خلوتش !!

نل

می خواستم بخشی از وجود کسی باشم تا در سایه او خود وحشت زده ام را فراموش کنم....