۱۳۸٧/٩/۱۸ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

آنا که دیوانه بود
سیناکمال آبادی - محسن بوالحسنی

آن سکستون شاعر معاصر امریکایی در 9 نوامبر 1928 در ماساچوست به دنیا آمد و در 3 اکتبر 1974 به زندگی خود خاتمه داد. دو شعر و یک نامه از این شاعر برنده ی جایزه پولیتزر را از مجموعه ی در دست انتشار "آنها مشغول مردنند" انتخاب کرده ام.

 


 به چهل سالگی دخترم

 

لیندای عزیزم!

 این نامه را توی هواپیما می نویسم . دارم برای شعرخوانی به سنت لوییز می روم . داشتم داستانی از نیویورکر می خواندم که مرا به یاد مادرم انداخت و تنهای تنها روی این صندلی با او زمزمه کردم :  می دانم مادر. می دانم مادر. (خودکار گیر آوردم) . و به تو فکر می کردم که روزی تنهای تنها به جایی پرواز خواهی کرد و شاید آن وقت من مرده باشم و تو دوست داشته باشی با من حرف بزنی .

و من می خواهم با تو صحبت کنم. (لیندا ! شاید پروازی در کار نباشد و یک روز عصر یا یک روز که چهل ساله ای یا شاید هم وقت دیگری، پشت میز آشپزخانه در حال صرف چای یاد من بیافتی). دوست دارم با تو حرف بزنم.

1 دوستت دارم .

2 هیچ وقت ناامیدم نکن .

3 می فهمم. من هم زمانی در همین موقعیت بودم. من هم چهل ساله بودم، با مادری از دست رفته که هنوز به او احتیاج داشتم .

این پیام من به لیندای چهل ساله است. هیچ چیز اهمیتی ندارد.تو همیشه پرنده ی آوازه خوان من خواهی بود. لیندای دردانه من! می دانم که زندگی آسان نیست.تنهایی وحشتناکی دارد.حالا تو هم هر جا که هستی و با من حرف می زنی این را می دانی. با این وجود من زندگی خوبی داشته ام. درست است که نوشته هایم غم انگیز است اما من تا آخرِ زندگی رفتم . تو هم تا نهایتش،تا قله اش زندگی کن. لیندای چهل ساله! دوستت دارم.کارهایت،یافته هایت و آنچه را که هستی دوست دارم. خانم خودت و  خانم آنهایی باش که دوستشان داری . اگر دلت برایم تنگ شد با شعرهایم و با قلبت حرف بزن. من در هر دوی آنها وجود دارم.دروغ گفتم لیندا. من عاشق مادرم بودم و مادرم عاشق من.اما هیچ وقت مال او نبودم و حالا برایش دلتنگم. پس باید انکار کنم که زمانی من عاشق او بوده ام و او عاشق من. ای «آن» احمق !

 

هفده آگوست

" برای سر زدن به بیمارستانها و مراکز خیریه
 و کمی توجه به سلامتی‌تان روز خوبی است"

در بیمارستان

در قلمرو بدنها

حتما به هم میریزم.

بدنهای پیچیده شده در بانداژهای کِشی

بدن‌‌های قالبگیری شده در آتل‌های چوبی

بدنیمستعمل مثل تلفن.

بدنهایی که روی عصای زیر بغلشان

چارمیخ شدهاند؛

بدنهایی با کیسههای لاستیکی

بین پاهاشان

بدنهایی که مایعاتشان را

   -  ضد عفونی کنندهها را -

بالا میآورند.

اینجا در این خانه

بدنهای دیگری هم هست.

هر وقت بچه شش سالهای را میبینم

که در این استخر سبز شنا میکند

صدایی در درونم

از نگفتنی‌ها حرف می‌زند.

هی!

یک روز پیر میشوی و پژمرده

و لولههایی می رود توی دماغت

تا شامت را سر بکشی.

یک روز بر میگردی.

یک روز مثل جعبهی کفش

 بسته میشوی

و با اولین قدم به سمت مرگ

مصیبت گریبانت را میگیرد.

 

من اینجا

در این بیمارستان اعلام می‌کنم:

این بدن من نیست

نه! بدن من نیست

من سهمیه دکترها نیستم

تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند

نه! من دختری از تبار گل‌های مینا هستم.

مثل تکهای خورشید

در باد میوزم.

بخش 7

بخشِ گلهای میناست؛

همه کرهاند و مروارید

اما کنار مردی کور

که فقط میتواندگلبرگها را تا ته بخورد

و تا ده بشمرد.

پرستارها طناب بازی می‌کنند

و  از ترسِ چشمهایش

که مثل جیوه تکان میخورند

می‌لرزند

و از این مریض تا آن مریض

از این مریض تا آن مریض میرقصند.

لیوانهای کوچک کاغذی دارو را

برای هم پرت می‌کنند

با آمپول‌های مخدر بازی می‌کنند

آنها را به هم پاس می‌دهند

انگار در انتظار اتفاقات تازهای  ‌هستند.

بدنهای ساخته شده از مواد مصنوعی

بدنهای قنداق شده مثل عروسکهایی

که من عیادتشان می کنم

و می‌خندم.

کارشان فقط ناله کردن است.

مثل کامپیوترهایی

که مالیات‌مان را محاسبه میکنند

دلار به دلار

هر بدنی در سنگر خودش.

جراح چسبش را می زند

و بعد هر بدنی به سرعت

مثل بستنی بسته بندی می‌شود

و برای سفر طولانی‌اش به گذشته

بخیه.

 

آنا که دیوانه بود

 

" آنا"یِ دیوانه!

من یک چاقو زیر بغلم دارم

وقتی نوک پا فالگوش می‌ایستم

تا پیغام‌ها را بشنوم.

یک نوع عفونت‌ام؟

من دیوانه‌ات کردم؟

من به تو گفتم پنجره را از جا بکنی؟

من صداها را عصبی کردم؟

ببخش

    ببخش

نگو که من کردم

نگو که من

بگو.

کلمه‌های مقدس را

به بالشمان بگو.

من - دختر دوازده‌ی ساله‌ی دیلاق  را

به گودیِ دامنت ببر.

مرا بخور

         مرا بخور

مثل پودینگ خامه‌ای

مرا تُو بِکش

مرا بِکش

بِکش.

گزارشی از وضعیت روحی‌ام بد‌ه

نوشته ای کامل

از رفتارهایم.

یک گل شیپوری دستم بده

و بگذار گوش کنم.

پایم را بگذار روی رکاب

وسط یک گروه گردشگری.

گناهانم را روی لیست خرید

شماره بزن

و بگذار بخرم.

من دیوانه‌ات کردم؟

من صدای سمعک‌ات را زیاد کردم

و تویش آژیر کشیدم؟

من در را برای روانپزشک سیبیلو باز کردم

که تو را مثل گاریِ طلا کشید؟

من دیوانه‌ات کردم؟

 

آنا!

از توی قبر برایم نامه بنویس.

جز یک مشت خاک چیزی نیستی

ولی با این وجود

خودکار پارکری را که به تو دادم بردار

و برایم بنویس

               بنویس!



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed