۱۳۸٩/٤/٥ :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

آن سکستون، شاعرِ برنده پولیتزرِ 1967، در 45 سالگی در گذشت.

 او از افسردگی شدید رنج می برد.*

 

یکشنبه، 6 اکتبر 1974 روزنامه نیویورک تایمز با درج عنوان بالا و نیز چاپ مطلبی، خبر خودکشی آن سکستون را اعلام نمود و بدین ترتیب کارنامه پربار شاعری بزرگ از نسل شاعران اعتراف برای همیشه بسته شد. اما امروز پس از گذشت قریب به سی و سه سال از مرگ او، نامش همچنان به نام آوری برده می شود، شعرش خوانده می شود و همچنان در مهم ترین صفحات تاریخ ادبیات امریکا جای می گیرد و هنوز هم او را یکی از بزرگترین شاعران نسل خودش می دانند.


او که در نهمین روز نوامبر 1928 در خانواده ای مرفه متولد شده بود از ابتدای کودکی سایه شوم غم را روی سر خود می دید و شاید این سایه، پررنگ ترین عنصر شعری اش باشد، شعری سراسر افسرده و ابری و گرفته. می توان ریشه این افسردگی را در دو چیز یافت. ابتدا مرگ و مسئله نیستی که او را از همان کودکی، سخت به خود مشغول می کرد و دیگری وضعیت اجتماعی اش به عنوان یک دختر، همسر، مادر و نهایتا یک زن، زنی از طبقه متوسط آن زمان امریکا با تمامی مشکلات و دردسرهای زنان آن دوره و شاید این مسئله باشد که از شعر او، شعری زنانه می سازد.

شعر  سکستون با تمامی بحث های مطرح شده، در حوزه شعری موسوم به شعر اعتراف طبقه بندی می شود. شعر اعتراف، شعر "من" یا همان "شخص" است و در این حوزه شاعر زندگی شخصی خود را روایت می کند. این حوزه شعری اواخر دهه 50 و ابتدای دهه 60 مسیحی با شعر شاعرانی چون "اسناد گرس"، "لوول"، "پلات" و "سکستون" شکل گرفت.

آن سکستون چهارم اکتبر 1974 در گاراژ خانه اش و با گاز مونواکسید کربن خودکشی کرد.

 

***

 

موسیقی دور سرم می چرخد

 

ببخشید آقا! راه خانه کدام طرف است؟

چراغ را خاموش کردند

و تاریکی گوشه اتاق راه می رفت.

اتاق تابلوی راهنمایی ندارد،

فقط چهار زن بالای هشتاد سال هستند

 که قنداق شده اند.

لا لا لا، اوه موسیقی دور سرم می چرخد

و می توانم طنین آهنگشان را حس کنم

آن شب که تنهایم گذاشتند

روی تپه

 در این موسسه خصوصی .

 

تصور کنید.

 

رادیو موسیقی پخش می کرد

و اینجا همه دیوانه بودند.

دوستش داشتم و دایره وار می رقصیدم.

و مسخره است

موسیقی بیشتر از من می بیند.

یعنی بهتر به یاد می آورد

بهتر به یاد می آورد اولین شبِ اینجا را.

سرمای خفه ی نوامبر بود

حتی ستاره های آسمان هم دل تنگ بودند

و ماه درخشنده

از لای میله ها چنگال می زد تا مرا بگیرد

و آوازی توی سرم بود.

باقی را فراموش کرده ام.

 

هشت صبح مرا به این صندلی می بندند.

و هیچ تابلویی راه را نشان نمی دهد

فقط رادیو برای خودش موسیقی پحش می کند

و آوازی

که بهتر از من به یاد می آورد. اوه لا لا لا،

این موسیقی دور سرم می چرخد.

شبی که آمدم دایره وار می رقصیدم

و ترسی نداشتم

آقا؟

* این مطلب به تاریخ ١٩ خرداد ١٢٨٩ در ضمیمه ادبی هفته نامه یادگاری منتشر شد.



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed