۱۳۸٩/٤/٤ :: ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

بخش 1

حالا چه دل تنگ باشم و چه نباشم چه فرقی می کند. شهر که دیگر بوی تو را نمی دهد، آسمان هم، که هیچ جا بوی تو را نمی دهد حتی دست های خالی من که روزی از تو پر بود.


روزگاری بود و حالا همه چیز تن به بوی تنهایی داده و دل می رود که به انزوا بنشیند و دیوانگی، دیوانگی از همین جنسی که می بینی. می بینی؟ دوباره اینجا هستم، کنار همان مزار و همان درخت سایه انداخته بر مزار و کنار دلی که دیگر هیچ از دلش نمی دانم، تو بگو سر سوزنی.

همه چیز تو را از من گرفته اند حتی نامت را که دیگر نمی توانم صدایت کنم که جرات نمی کنم که می ترسم از بغضی که به گریه بیافتد و آرام و بی صدا یادت را مرور می کنم و سادگی نگاهت را کنار مزاری نه غریبه که آشنا که می خواند برایم:

 

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

هیچ جا نشانی از تو نیست و همه جا داغ تو بر دلم می نشیند و راستی چرا این روزها همه راه ها به تو می رسند و همه جاده ها ختم می شوند به این شهر؟ شاید دیوانه شده باشم اما می دانم که اینجاست که تو را کنار خودم می بینم به دور از هر چشمی که دیواری است. اینجاست که تو را بو می کشم و یادت را به یاد می آورم و رازهایت را و رازهایم را مرور می کنم با تو، به گریه می افتم و راستی محرم رازهای کهنه من، این روزها محرم رازهای تو کیست؟ این روزها دست هایت را به کدام دست ها سپرده ای بی من؟ با که اینجا آمده ای بی من؟

می خواهم فریاد بزنم بگویم این منم همان که روزی دل به دریا زد و دریایش را به ویرانی کشاند و حالا از پا افتاده و پریشان دل خوش کرده ام به یادی، که چه دارم از تو جز مشت خاطره هایم؟ خاطره هایم را به یاد داری؟

رفیق روزهای سرد و دل تنگ، رفیق زمستان و بهارم، این روزها بیشتر از همه روزها دلم هوای تو را دارد.

نامت را گرفته اند که مبادا صدایت کنم اما اینجا که نیستند که اینجا هیچ کس نیست جز مردمانی آرام که با چشمان از حدقه در آمده زل زده اند به زمین که زمین شان زمین است و آسمان شان زمین است و تن شان زمین. اینجا پرنده هم به سختی پر می زند ساعت 4 عصر جمعه. مهربانم! این روزها تنهایی دو دستم از همه روزها بیشتر  است.

نگاه کن! دستم خالی و پر از خاطره هاست. خاطره ات همیشه با من است. خاطره ام را فراموش نکن. خسته ام، خسته.

 

                                                                                                                               

28 / 3 / 1388

 

 

 

بخش 2

چه معصومانه می خندی هنوز که به خواب هایم می آیی ، مظلومانه، و چه ظالمانه نبض خواب هایم به هم می ریزد بی تو و نفس بند می آید از این همه خفگی. هنوزکه به خواب هایم می آیی ، اشک بر می دارد همه زندگی ام را و خواب هایم تقلا می کنند برایت با دست هایی از همه جا کوتاه. هنوز که به خواب هایم می آیی، بیداری ام رنگ ناله می گیرد و درد.

مهربان ترینم چه بی رحمانه از تو دورم این روزها و چه بی رحمانه هنوز دل تنگم و چه بی رحمانه هنوز به یاد تو هستم. به یادم هستی؟

هنوز به یاد تو هستم که تو را می خواهم هنوز و می ترسم از "شما" که می ترسم از جمیع ضمایر متصل و منفصل احترام آمیز که مرده شو ببرد هر چه ضمیر احترام را.

هنوز که به خواب هایم می آیی، تازه یادم می آید که از تو چیزی نمانده برایم جز مشتی عکس و یادگاری و البته یادداشت هایی پر مهر که خاطره شده اند و شاید هم زخمی بر جگر. هنوز که به خواب هایم می آیی، جرات ندارم صدایت کنم که نامت را گرفته اند از من که نگاهت را. هنوز که به خواب هایم می آیی چشم هایت به یادم نمی ماند که می ترسم از چشم هایی که مال من نیست که گوشه چشمی به من ندارد که می ترسم از لبخندی که به لب هایم حواله نمی شود.

بودنت را می خواهم هنوز که به خواب هایم می آیی، که هنوز دل تنگم برای بودنت هنوز که به خواب هایم می آیی، چه ساده باور می کنم بودنت را که می دانم حالا زندگی را که تنهایی بزرگی است. دل خوش می کنم به خواب هایی که تو را می بینم که حالا من هستم و دستی که کوتاه است از نگاهت . دل خوش کرده ام به خواب هایت. خواب هایت را از خواب هایم دریغ نکن.

 

 

                                                                                                                                                      تهران

2 / 4 / 1388



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed