۱۳۸٩/٢/٢٤ :: ٦:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

برگرفته از یادداشت های روزانه چارلز بوکفسکی

 

 

29 / 8 / 1991

ساعت 10:55 شب

امروز توی پیست مسابقه به کندی شرط بندی می کردم، زندگی نکبتی ام به نوک قلابی آویزان مانده. هر روز می روم آنجا. کسی را نمی بینم.  


باید ناخوش شده باشم. سارویان خودش را در پیست جر داد و فانته[i] روی پوکر. زمانی دوست قماربازی داشتم که می گفت "من به برد و باخت اهمیت نمی دهم، فقط می خواهم قمار کنم." اما من برای پول احترام بیشتری قائلم. بیشتر زندگی ام پول خیلی کمی داشته ام. می فهمم نیمکت پارک یا در زدن صاحبخانه یعنی چه. فقط دو موضوع درباره پول دردسرساز است : پول خیلی زیاد یا پول خیلی کم.

فکر می کنم همیشه چیزهایی هست که بتوانیم خودمان را با آن ها شکنجه کنیم. و در پیست مسابقه می شود احساس افراد را گرفت، تاریکی نا امیدی و این که چه راحت تاس می ریزند و می روند. جمعیتی که به میدان سوارکاری می آیند جهانی هستند در اندازه کوچکتر و زندگی هایی هستند که در برابر مرگ و باختن له می شوند. دست آخر هیچ کس برنده نمی شود، همه ما تنها به دنبال تعلیق هستیم، لحظه ای تاریک و دور از روشنایی. (گند بزند، همین حالا که داشتم به این بی هدفی فکر می کردم، ته سیگارم یکی از انگشت هایم را سوزاند و مرا از جا پراند و از این وضعیت سارتری[ii] در آورد!) لعنتی، ما باید شوخی کنیم، باید بخندیم. قبلا بیشتر می خندیدم، هر کاری را بیشتر انجام می دادم الا نوشتن.  حالا می نویسم و می نویسم و می نویسم، هر چه پیرتر می شوم بیشتر می نویسم، با مرگ می رقصم. نمایش خوبی است. و فکر می کنم همه چیز رو به راه است. روزی خواهند گفت "بوکفسکی مرد"، و بعد مرا پیدا می کنند و به تیر چراغ برقی آویزان می کنند. که چه؟ ابدیت اختراع مسخره زنده هاست.  هر چیزی که من می گویم خوب است چون وقت نوشتن قمار می کنم. خیلی ها خیلی محتاط اند. مطالعه می کنند، آموزش می دهند و باز هم شکست می خورند. آن ها چوب قرارداد را می خورند.

حالا اینجا در طبقه دوم و کنار سیستم مکینتاش، رفیقم، حال بهتری دارم.

و رادیو هم "مالر"[iii] پخش می کند، به آرامی می خرامد، آدم گاهی لازمش دارد. ممنونم مالر، من از تو قرض می گیرم و هیچ وقت هم نمی توانم جبران کنم.

زیاد سیگار می کشم، زیاد می نوشم اما نمی توانم زیاد بنویسم. دائما می آید و من هم دعوتش می کنم و باز هم می آید و با مالر قاطی می شود. گاهی عمدا دست از کار می کشم. می گویم، یک لحظه صبر کن، برو بخواب یا با 9 تا گربه ات بازی کن یا بنشین روی کاناپه کنار همسرت. یا در میدان سوارکاری هستی یا کنار مکینتاش. بعد دست از کار می کشم، ترمز می کنم و پارک می کنم. بعضی ها نوشته اند که نوشته های من کمک کرده ادامه بدهند. به خودم هم کمک کرده. نوشتن، گل ها، 9 تا گربه.

اینجا بالکن کوچکی دارد، در باز است و می توانم نور ماشین ها را در بزرگراه هاربور ببینم، هرگز تمام نمی شود، لوله ای از نور دائما ادامه دارد. این همه آدم. چه کار می کنند؟ در چه فکری هستند؟ همه ما خواهیم مرد، همه ما، عجب سیرکی! همین به تنهایی کافی است که ما را عاشق همدیگر کند اما نمی کند. ابتذال ما را می ترساند و خود را می بازیم، ما را "هیچ چیز" می خورد.

ادامه بده مالر! شب عجیبی ساخته ای. دست نکش حرامزاده! دست نکش!

 

 

 

 

 



[i] - جان فانته (1983 – 1909) –  نویسنده امریکایی.

[ii] - ژان پل سارتر (1980 – 1905) -  فیلسوف و نویسنده فرانسوی.

[iii] - گوستاو مالر (1911 – 1960) – موسیقیدان و آهنگساز اتریشی.



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed