۱۳۸٩/٢/۱٢ :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

 زندگی کافکا هم یک پا حکایت است برای خودش. حکایت رنج انسان ناامید امروزی. انسانی که یا نابود می شود یا همرنگ جماعت قید همه دغدغه هایش را می زند. نمی دانم چرا این وقت شب به فکرکافکا افتادم  و هوس کردم این دو متن کوتاه را (که قبلا دیگران هم آن ها را ترجمه کرده اند) در وبلاگ منتشر کنم. به هر صورت امیدوارم خالی از لطف نباشند.


حکایت کوتاه

 

موش گفت "افسوس، دنیا این روزها کوچک و کوچکتر می شود. آن اوایل آنقدر بزرگ بود که می دویدم و می دویدم و وقتی دست آخر، چپ و راستم دیوار بود کیف می کردم. حالا آن دیوارهای طولانی آنقدر کوچک شده اند که دیگر به آخرین اتاق رسیده ام و گوشه اتاق هم تله ای است که باید داخلش شوم. گربه گفت:" کافی است مسیرت را عوض کنی". این را گفت و قورتش داد.

 

 

ولش کن

 

صبح خیلی زود بود و خیابان ها خالی بودند و تمیز، در راه ایستگاه بودم. ساعتم را که با ساعت برج مقایسه کردم فهمیدم دیرتر از آن چیزی است که فکر می کردم و باید عجله می کردم. چنان از این موضوع جا خوردم که شک کردم راه را درست می روم یا نه. هنوز چندان با شهر آشنا نشده بودم و خوشبختانه مامور پلیسی در آن نزدیکی بود. به طرفش دویدم و نفس زنان راه را پرسیدم. لبخندی زد و گفت: " راه را از من می پرسی؟" گفتم: "بله، چون خودم نمی توانم مسیر را پیدا کنم." گفت: "ولش کن! ولش کن!" و با حرکت تند و تیزی برگشت، مثل کسی که می خواست با خنده اش تنها باشد.

 



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed