۱۳۸۸/۸/۳٠ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

پسربچه و پیرمرد

 

پسربچه گفت:

"بعضی وقت ها قاشق از دستم می افتد"

پیرمرد گفت:

 


"من هم همینطور"

پسربچه زیر لب گفت:

"من شلوارم را خیس می کنم"

پیرمرد خندید

"من هم همینطور"

پسربچه گفت:

"من خیلی گریه می کنم"

پیرمرد سر تکان داد

"من هم همینطور"

پسر بچه گفت:

"بدتر از همه، آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند"

گفت و گرمای دست چروک خورده پیر را حس کرد.

پیرمرد گفت:

"می فهمم"

باران

 

چشمم را باز کردم

و زل زدم به باران

باران ریخت توی سرم و

داخل مغزم جاری شد

حالا فقط شرشر باران را می شنوم

 وقتی روی تختم دراز می کشم

 

به آرامی قدم بر می دارم

اهسته راه می روم

نمی توانم بالانس بزنم

ممکن است لب ریز شوم

بگذریم،

متاسفم به خاطر چرت و پرت هایی که گفتم

دیگر آدم سابق نیستم

از وقتی که توی سرم باران می بارد.

 

 



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed