۱۳۸۸/٢/٢٢ :: ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003

Dave Eggers

دِیو اگرز، نویسنده، ویراستار و ناشر امریکایی، 12 مارس 1970 در بوستن و در خانواده ای شش نفره به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و مادرش معلم که هر دو در سال 1991 از دنیا رفتند و دیو برای سرپرستی از برادر کوچکترش مجبور به ترک دانشگاه و رشته روزنامه نگاری شد.


دیو کار ادبی اش را با مجلات و نشریات شروع کرد و به عنوان نویسنده و ویراستار با آن ها همکاری می کرد. انتشار خاطراتی که از سرپرستی برادرش به یاد داشت، اولین کتابی بود که منتشر کرد. این کتاب که با بن مایه های داستانی نوشته شده بود به سرعت به یکی از پرفروش ترین ها تبدیل شد و به مرحله نهایی جایزه پولیتزر راه پیدا کرد.   

در سال 2002 اولین رمانش منتشر شد و پس از آن در سال 2005 کتابی شامل مصاحبه با زندانی های محکوم به مرگ را چاپ کرد. از او علاوه بر کتاب های یاد شده، چندین کتاب داستانی و غیر داستانی و طنز هم منتشر شده است.

اگرز در حال حاضر با همسرش - وندلا ویدا، نویسنده و دو فرزندش در سانفرانسیسکو زندگی می کند.

داستانی که در ادامه می خوانید از روزنامه گاردین شماره 21 مه 2005 انتخاب شده است. این داستان بسیار کوتاه یکی از تجارب اگرز در این زمینه می باشد که در مجموعه ای با نام "داستان های کوتاهِ کوتاه" در سال 2005 توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده است.

*** 

 

داستان زندگی، کانزاس سیتی 2003 

جیم: خواستم برم، خداحافظی می کنم.

 باب: خوب همین حالا خداحافظی می کنیم. تو صبح زود می ری و اون موقع من خوابم.

- باشه. یه لحظه بیدارت می کنم و خداحافظی می کنیم. این که کاری نداره.

- می دونی، رفتنت حالمو می گیره ولی نمی تونی بیدارم کنی، باور کن. الان نصفه شبه و من تازه دارم می رم بخوابم. پس همین حالا خداحافظی می کنم. خوب کاری کردی اومدی پیشم. دفعه بعد که بیام شهر می بینمت. امیدوارم تخت اذیتت نکرده باشه.

- نه نه رفیق. صبح می بینمت. یه مشت کوچیک می کوبم تو بازوتو  و خداحافظی می کنم. بعدش اگه خواستی می تونی باز بخوابی.

- به پسر، معرکه است. واسه خداحافظی با مشت می کوبی تو بازوم ولی می دونی که  اصلاً خوش ندارم کسی خوابمو به هم بزنه. از این گذشته تازه واکسن زدم و اگه مشت بزنی مثِ درد زایمان، وحشتناکه اونم توی نور مزاحم صبح. به هر حال به نظرم الان که هر دومون سرحالیم خداحافظی کنیم. خداحافظ، بدرود، حالا هرچی.

- نه نه نه. نمی ذارم به این راحتی تمومش کنی. من بیشتر از اینا دوسِت دارم. تازه به عنوان به مهمون خوب باید درست و حسابی ازت تشکر کنم. فقط زمزمه می کنم ...

- گوش کن کثافت. فقط اگه جرات داری یه تقه کوچیک به در اتاقم بزن، تا بزنمت واسه مردن و با استخونات تبر بسازم و ...

- باشه باشه. شب به خیرپدر.

- حالا شد. شب به خیرپسرم. بازم اینجا بیا. خیلی زود. دیگه گورتو گم کن. 



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed