۱۳۸٧/۱٢/۱ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

تنهایی آمریکایی

 

یادی از ریچارد براتیگان در سالروز تولدش* 

خدایا! لعنت به هر چیزی که بعد از مرگم درباره من بنویسند. ( متن شعری از براتیگان )

 

*** 


اگر  براتیگان زنده بود، باید کم کم  برای ورود به  هشتاد سالگی آماده می شد اما حالا او زنده نیست و ما در روز تولدش از مرگش یاد می کنیم، مرگی که بیست و پنج سال از آن می گذرد.

 این نویسنده و شاعر امریکایی در 30 ژانویه 1930 در تاکومای واشنگتن به دنیا آمد و در 25 اکتبر 1984 جسدش در حالی کشف شد که مدت زیادی از خودکشی اش می گذشت.

 

"روز گذشته، پلیس با ورود به خانه ای در بولیناس با جسدی روبرو شد که ظاهراً چند هفته از مرگش می گذرد. پلیس هویت متوفی را اعلام نکرد اما سِیمور لارنس ناشرمقیم نیویورک جسد را متعلق به ریچارد براتیگان، نویسنده و شاعر آرمانگرا و ضدهنجار می داند." ( نیویورک تایمز 26 اکتبر 1984 )

 

با انتشار خبر پیدا شدن جسد براتیگان،  نشریات و روزنامه های گوناگونی، به یادآوری او و مرور آثارش و بررسی مرگش پرداختند و چندین آگهی فوت و مقاله برای بزرگداشت او و یادآوری خاطراتش و پاس داشت مقام ادبی اش نوشته و منتشر کردند و همه این ها از آن دسته نوشته هایی بودند که براتیگان دوست داشت و در طول زندگی اش می خواند و همیشه دوست داشت بداند پس از مرگ در باره خودش چه خواهند نوشت.

علاوه بر نیویورک تایمز چندین روزنامه دیگر هم خبر پیدا شدن جسد براتیگان را منتشر کردند در حالی که همگی علت مرگش را خودکشی می دانستند و بیان می داشتند که مدت زیادی از مرگ او گذشته اما  هیچ کس درباره تاریخ دقیق مرگ براتیگان چیزی نگفت.

به نظر می رسد آخرین بار او را 14 سپتامبر دیده باشند. براتیگان آن روز در خیابان دو نفر را می بیند و از هر دو آن ها فرار می کند، ابتدا همسر دومش، اکی کو ( ژاپنی ) و بعد یکی از دوستان قدیمی اش به نام ماریکا کلِی. بعد از این ماجرا او را در رستوران چو-چو می بینند و از آنجا به خانه می رود. کلِی حدود یازده شب به او زنگ می زند و براتیگان می گوید  می خواهد یکی از شعرهایش را برای او بخواند، پس کلِی قطع می کند تا ریچارد شعر را پیدا کند اما چند دقیقه بعد که مجددا تماس می گیرد کسی جواب نمی دهد. آن شب و روزهای بعد دوستان دیگری هم با او تماس می گیرند اما ریچارد به آن ها هم جوابی نمی دهد. به نظر می رسد براتیگان همان شب خودکشی کرده باشد، کمی پس از ساعت یازده.

دوستانش تا چند روز توجهی به ناپدید شدن او نشان نمی دهند چون این نوع غیب شدن ها عادت همیشگی اش بود اما پس از مدتی موضوع کم کم جدی می شود و آن ها را به فکر راه حل می اندازد. با یک کارآگاه خصوصی تماس می گیرند و او با هماهنگی پلیس از پنجره وارد خانه می شود و جسد متلاشی شده  او را در طبقه دوم  و در میان تعدادی از کتاب هایش و کنار یک هفت تیر پیدا می کند.  بنا بر نظر پزشکی قانونی او به صورت ایستاده، رو به اقیانوس، مغز خودش را نشانه گرفته و ...

انتشار این خبر بازتاب وسیعی داشت، چه در میان نویسندگان و شاعران و چه در میان مخاطبان و مردم عادی و در میان اعضای خانواده از هم گسیخته اش. تا جایی که حتی باعث شد پدر و مادرش بعد از پنجاه سال دوباره با هم صحبت بکنند. نحستین کسی که بعد از شنیدن این خبر در بهت فرو رفت یک کارگر بازنشسته چوب بری به نام برنارد براتیگان بود. او می گوید:

 

"من هیچ کدام از کتاب های این نویسنده را نخوانده بودم ولی وقتی اسمش را دیدم فکر کردم یک تشابه اسمی ساده است تا اینکه همسر سابقم تماس گرفت و با ناراحتی گفت ریچارد مرده. گفتم ریچارد؟ نمی شناسم. گفت پسرمان. من در این مدت پنجاه سال نمی دانستم پسری به این نام دارم و این تکان دهنده است." ( اقتباس از سانفرانسیسکو کرونیکلز- 30 اکتبر 1984)

 

اما براتیگان و خودکشی؟ چه کسی باور می کرد ریچارد سرزنده و پرانرژی با آن روحیه طناز و زندگی آزاد دست به خودکشی بزند؟ اما کافی است به سال های آخر عمرش نگاهی داشته باشیم. ریچارد براتیگان که کودکی اش را در فقر و سختی و نوجوانی و جوانی اش را در گمنامی گذرانده بود پس از رفتن به سانفرانسیسکو توانست در انتشار کتاب هایش موفق شود و به شهرت و درآمد زیادی دست بیابد و در دهه 60 میلادی به یکی از قهرمان های ادبیات امریکا تبدیل شود و محبوبیت زیادی پیدا کند، چه در میان اهل کتاب و چه در میان ناشران و منتقدان.

این محبوبیت و شهرت تا اواخر دهه 70 ادامه داشت اما با شروع دهه 80 دوره افول او هم آغاز شد. در این دوره از اقبال عمومی اش کاسته شد و عده زیادی از مخاطبانش را از دست داد. دیگر نه خواننده زیادی داشت و نه منتفدان به کارهایش توجه نشان می دادند. ناشران هم تمایلی به بستن قرارداد با او نداشتند.

کرت جنتری علت این افول را در کودک بودن براتیگان می داند:

 

"همه خوانندگان ریچارد بزرگ شدند اما خودش نه." ( فیلادلفیا اینکوئیرر 3 دسامبر 1984 )

 

بر اساس اظهارات دوستانش به نظر می رسد او در این دوره حوصله چندانی برای کار کردن نداشته و فقط وانمود به کار کردن و نوشتن می کرده است. آن ها می گویند که روی ماشین تحریرش خاک می نشست ولی با این حال ادعا می کرد که از آن استفاده می کند و همچنان می نویسد. او از تنهایی و فراموش شدن می ترسید و برای فرار از این ترس خودش را به این دلخوش می کرد که همچنان در اوج شهرت و محبوبیت به سر می برد. شاید برای حفظ غرورش ظاهرسازی می کرد چون همه آن هایی که او را می شناختند به تنهایی و مخفی نگه داشتن دردهای درونی اش ایمان داشتند. کورت جنتری خاطره ای را در این باره تعریف می کند:

 

"ریچارد عاشق ژاپن بود چون فکر می کرد آنجا محبوبیت زیادی دارد. گاهی در ژاپن با هم قدم می زدیم و مردم به لباس های غیرمعمولی و کلاه کابویی و سبیل عجیب و غریبش نگاه می کردند اما از روی ادب، جلوی خنده اشان را می گرفتند. دست روی دهان می گذاشتند و فقط نگاهش می کردند. ریچارد هم می گفت اینجا همه مرا می شناسند چون عکسم را روی کتا بهایم دیده اند. او واقعاً به این موضوع ایمان داشت."( فیلادلفیا اینکوئیرر 3 دسامبر 1984 ) 

 

اما آنچه واقعیت داشت، شکستی بودکه قبلا چشیده بود و مقدمه دوباره اش با شروع دهه 80 آغاز شده بود. از اوایل این دهه درآمدش کم تر و کم تر شد تا این که به زیر 47000 دلار در سال رسید. برای فروش کتاب هایش با دردسر زیادی روبر بود و از  فقر دوباره  می ترسید. از طرفی مشکلات خانوادگی هم آزارش می داد. جدا شدن از همسر ژاپنی اش علاوه بر سرحوردگی و رنج روانی از لحاظ مالی هم هزینه سنگینی را روی دستش گذاشت. همه این ها در بیزاری او از زندگی موثر بودند و مهم تر از همه همانطور که در بالا اشاره شد در سال های آخر عمرش آنچه بیشتر از همه آزارش می داد تنهایی و ترس از تنها ماندن بود. شاید بی پولی و بی اعتنایی به آثارش نشانه تنها شدنش بود و این موضوع ذهنش را آشفته می کرد. سِیمور لارنس می گوید:

 

"ریچارد از تنهایی مرد، تنهایی از نوع امریکایی. او این اواخر کاملاً تنها بود."

 

به هر صورت ریچارد براتیگان به زندگی خودش پایان داد تا تنهایی و شکست و فقر را تجربه نکند. او زندگی را دوست داشت بی آنکه از مرگ بترسد :

"هیچ وقت ترسی از مرگ نداشته ام. به زندگی علاقه مندم اما فکر می کنم اگر آدم ها می دانستند که روزی زندگی در چشمشان تیره و تار می شود، هرگز آن را جدی نمی گرفتند. "

***

"خدا همه رفتگان چشم انتظار را بیامرزد." ( مقدمه بر کتاب 30 ژوئن 30 ژوئن )

 

                        

 

 

 

________________________________________________________________________

 

* یازدهم بهمن برابر بود با سی ام ژانویه، سالروز تولد براتیگان که به دلیل تقارن آن با جشنواره فیلم فجر  و حجم زیاد اخبار مربوط به جشنواره،  انتشار این مطلب با تاخیری سه هفته ای روبرو و پنج شنبه اول اسفند ماه در روزنامه اعتماد ملی منتشر شد.



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed