۱۳۸٧/۱٠/٢ :: ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : سینا کمال ابادی

دربست تا پیاده رو

ریچارد براتیگان

محسن بوالحسنی - سینا کمال آبادی

 

 

 

رانندگی نکردن من یک تصمیم شخصی است؛ نه اعتراض یک فعال اجتماعی. هیچ وقت شعار نداده ام مرگ بر ماشین ، زنده باد تخته اسکیت. من برای ماشین ارزشی قائل نیستم ولی این مسئله به گونه های دیگر تکنولوژی مربوط نمی شود .


من به سایبرنتیک و کامپیوتر علاقمندم؛ تلویزیون تماشا می کنم؛ یک دستگاه استریو دارم و از ماشین تحریر برقی استفاده می کنم . از دنیای مدرن روی گردان نیستم . فقط رابطه عاطفی خاصی با ماشین ندارم . نمی توانم با قدم زدن و تنفس بازمانده های باتلاق ها و دایناسورها کنار بیایم . آلودگی صوتی ، همهمه ، بوق و کرنا ، عوض کردن دنده ، صدای ترمز و غرش ماشین، همه و همه دشمن سکوت و اندیشه اند . کسانی هم پیدا می شوند که برایشان اتومبیل چیزی بیشتر از فضای جنسی نیست. خدا می داند با عوض کردن دنده و راه انداختن ماشین چه لذتی  می برند . در این میان قیمت بالای گازوئیل هم بماند. نمی دانم مردم چه چیزهای ضروری یا لوکسی را از زندگی شان حذف می کنند تا بتوانند با بازمانده ی نسل دایناسورها این طرف و آن طرف بروند .
نوجوان که بودم یادگیری رانندگی را شروع کردم ولی خیلی طول نکشید که همه علاقه ام را از دست دادم . نمی ترسیدم؛ فقط داشتم به شکار و ماهیگیری علاقمند می شدم. ماشین برایم جذابیتی نداشت و خسته ام می کرد . خیلی دوچرخه سواری می کردم .در امریکا اگر رانندگی بلد نباشی شخصیت کاملی نداری، اما من این نقص را با جان و دل پذیرفتم . در هنر " ذن" مبنی بر عدم رانندگی، پیشرفت کردم چون این تصمیم را آگاهانه گرفتم . در مونتانا زمان زیادی را به تنهایی می گذرانم . یک Playmouth قدیمی در انبار دارم و اگر کسی دور و برم باشد شاید از او بخواهم برایم رانندگی کند .ترجیح می دهم با حس وابستگی کناربیایم و خودم رانندگی نکنم . به این شرایط عادت کرده ام . هروقت سوار ماشین می شوم ، یا طرف شاگرد می نشینم یا صندلی عقب و هر بار که به راننده نگاه می کنم به نظرم می رسد فقط با خودش حال می کنند. سر در نمی آورم . راننده باید دائماً جاده را نگاه کند درحالی که من به بیرون زل می زنم و هیچ چیز از چشمم دور نمی ماند و متوجه چیزهایی می شوم که راننده اصلا نمی بیند .
برای مسافرت همیشه شهرها و مناطقی را انتخاب می کنم و واقعاً دوستشان دارم که سیستم حمل و نقل عمومی خوبی دارند مثل سانفرانسیسکو ، توکیو ، بولدِر و یا شهرهایی که جمع و جور و جذابند و به درد پیاده روی می خورند . در بولدر وسایل خاصی به نام "راید" هست که در مناطق مشخصی شما را مجانی این طرف و آن طرف می برد و آلودگی و مصرف بنزین را کاهش می دهد . در توکیو شبکه وسیع حمل و نقل ریلی و مترو مسافران را جابجا می کند . اما لس آنجلس از این لحاظ یکی از افتضاح ترین شهرهاست . مثلاً اگر بخواهی تاکسی سوار شوی باید با همان تاکسی یکراست به گداخانه بروی .
وسایل نقلیه عمومی برای من سرگرمی بزرگی هستند.هرکس جایی می رود و من فقط تماشا می کنم. درباره مردم خیلی کنجکاوم. دوست دارم تماشایشان کنم، لباس هایشان را ببینم، زندگی شان را بررسی کنم و رفتارهایشان را زیر نظر بگیرم .تا حدی می شود داستان های کانتربری را در مترو اجرا کرد .
وقتی در شهر قدم می زنی با چیزهای بیشتری روبرو می شوی تا وقتی که در ماشین هستی . آدمها ، احساسات ، درام و زندگی واقعی و نمی دانم داخل اتومبیل زندگی واقعی تا چه حد جریان دارد . مردم توی ماشین مهر و موم می شوند بعد به خانه می روند ، تلویزیون را روشن می کنند و رانندگی کردن دیگران را تماشا می کنند .
رانندگی نکردن منافع زیادی دارد . لازم نیست دوستانم را این طرف و آن طرف ببرم یا سر در گم دنبال جای پارکینگ بگردم .به نظرم خیلی مسخره است که با اختیار خودت وسیله ای را برای حمل و نقل اتخاب کنی که مجبور شوی ساعت ها برای ایستادن دور خودت بچرخی. برای هیچ کاری به ماشین احتیاج ندارم چون نویسنده ام و همه جا می توانم کار کنم و دفتر کارم جایی است که در همان لحظه آنجا هستم .
رانندگی چنان در فرهنگ ما جا افتاده است که گواهینامه ارزشی بیشتر از پاسپورت پیدا کرده؛ انگار بدون گواهینامه هویت نداری.من با پاسپورت از مرز های اروپا عبور می کنم ولی بدون ماشین و گواهینامه به زور می توانم وارد مُتلی در آمریکا شوم . با چمدان وارد هتل می شوم ، فرم را پر می کنم و بعد درباره ماشینم سوال می کنند و وقتی متوجه می شوند اتومبیل ندارم طوری نگاهم می کنند که انگار دیوانه ام .
سیستم حمل و نقلی که من می پسندم قدم زدن با کسی است که دوستش دارم . هیچ وقت برای پیاده روی بلیط پارکینگ یا گواهینامه لازم ندارم . سوار تاکسی و اتوبوس و هواپیما می شوم و گاهی هم کنار جاده ماشین های عبوری را نگه می دارم و از خیس شدن هم نمی ترسم چون در ساحل اقیانوس آرام به دنیا آمده ام و بیشتر عمرم را سر تا پا خیس بوده ام . وقتی بچه بودم یا در زمان هیپی گری هم زیاد با ماشین های عبوری سفر می کردم و عادت کرده ام ولی این کار خیلی خطرناک است . توصیه می کنم خانم ها تحت هیچ شرایطی این کار را نکنند .
آخرین باری که کفش اسکیت پوشیدم دوره رئیس جمهوری هری ترومن[i] بود . از پارو زدن هم خوشم نمی آید . خیلی کسل کننده است . ترجیح می دهم سوار قایق شوم و کسی پارو بزند و من تماشا کنم. دیگر اسکیت نمی کنم همینطور اسکی . دوست ندارم دو تا تکه چوب به پایم بچسبد . تا 28 سالگی هم شنا بلد نبودم و الان هم خیلی وارد نیستم . زیاد خوشم نمی آید و لی بد نیست بلد باشی .
تا حالا هیچ زنی به خاطر اینکه رانندگی بلد نیستم عشقم را پس نزده و رانندگی کردن یک زن هم برایم اهمیتی ندارد . هیچ وقت با این جمله سر صحبت را باز نمی کنم که: آیا شما رانندگی بلدید ؟ و زنها هم هیچوقت از این ناتوانی من کلافه نمی شوند . استعداد های دیگری هم برای کلافه کردن شان دارم .شاید زمانم جابجا شده است و به زمان دیگری آمده ام؛ البته نه از گذشته بلکه از آینده . نحسم . عمر اتومبیل کوتاه است . یک باغ زباله در مونتانا در نزدیکی من  است که قسمتی از آن را ماشین های فرسوده تشکیل می دهند . مثل خاطراتی آنجا روی مدار 40 جنوبی می نشینند . آنها را جابجا نمی کنم هر چند مردم آنها را دوست ندارند . دوست دارم گندیده شدن تدریجی شان را ببینم و لذت ببرم . فکر می کنم آخر و عاقبت اتومبیل ها چندان خوب نباشد البته نمی دانم آن زمان زنده باشم یا نه  چون ممکن است همین فردا بمیرم .به هر حال فکر نمی کنم با سن و سالی که دارم دیگر بتوانم رانندگی یاد بگیرم و هیچ فشاری هم برای مجبور کردنم وجود ندارد .البته این بر اساس تجربه گذشته من است و کسی چه می داند شاید 5 سال دیگر مرا در حال رانندگی در پیست ببینند . چیز های عجیب و غریبی توی این دنیا اتفاق می افتد ...

 


 

[1]برگرفته از گفتگوی "چری مک کال" با ریچارد براتیگان -  8 ژوئن 1981 هفته نامه People Weekly
2- Harry S Truman :1884 – 1972 .
سی و سومین رئیس جمهور ایالات متحده که در سال های پس از جنگ
جهانی دوم از سال 1945 تا 1953 زمام امور امریکا را بر عهده داشت .
 3- Cherry McCall :
خبرنگار و ژورنالیست متولد 1950که در سال 2005 بر اثر سرطان ریه در گذشت . او در سال
1970
از سوی FBI به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی شناخته شد .
4-
این گفتگو در مجموعه ی دو جلدی شعرهای براتیگان (توسط مترجمین فوق الاشاره) به زودی توسط نشر
"
رسشبه بازار کتاب عرضه خواهد شد
 
این مطلب 11 خرداد 1387در رورنامه اعتماد ملی آمد.

 



موضوع مطلب :


و خداوند لغت تمامی اهل جهان را آشفته ساخت
ترجمه های سینا کمال آبادی
درباره وبلاگ
سینا کمال ابادی

نویسنده و مترجم- پژوهشگر در حوزه اسطوره شناسی - کتاب های منتشر شده و در دست انتشار : خانه ای جدید در آمریکا (جلد اول شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش- چاپ زمستان 87), آنها مشغول مردن اند - گزیده شعرهای آن سکستون( نشر چشمه - چاپ پاییز 88) لطفا این کتاب را بکارید(جلد دوم شعرهای ریچارد براتیگان- نشر رسش - بهار 89)- . همچنین همکاری با مطبوعات کشور
RSS Feed